تبليغاتX
در يمنی و با منی
اسباب‌بازي

 

توی اتاق هتل نشسته‌ایم. بعداز ظهر یه روز گرم تابستونه. من و دادش و آبجي كوچيكه. سن هر سه‌تامون روی هم به زور، بیست سال هم نمی‌شه. مامان خوابیده. خوابش هم به شدت سبكه. قانون اینه: وقتی خوابیده، هیشكی نباید سر و صدا كنه. كوچك‌ترین سر و صدایی باعث از خواب پریدن مامان می‌شه و فرد خاطی باید در انتظار شدیدترین عواقب بعدی باشه! صدا از در در و دیوار در میاد و از ما نه.

یواش یواش داره انگار یه خبرایی می‌شه... از بیرون اتاق داره یه صدای قر قر (به كسر قاف) ناجوری میاد. كل سالن رو برداشته صداش. از همون صداهایی كه عواقب سختی به دنبال داره. آروم و بی‌ سر و صدا بیرون می‌ریم تا منبع صدا رو پیدا كنیم. یه بچه‌ی هم سن و سال ما داره با اسباب‌بازیش كه اتفاقاً تنها هدف تولیدش، همین صدا درآوُردنه، داره توی راهروی هتل برای خوش قدم می‌زنه و لذت می‌بره. هر چی می‌خوایم با زبون بی زبونی بهش بفهمونیم كه از این منطقه‌ی ممنوعه فاصله بگیره و بره جای دیگه بازی كنه، سودی نداره. آروم بر می‌گردیم توی اتاق. مامان هی داره سعی می‌كنه صدا رو نادیده بگیره. ولی یواش‌یواش كاسه‌ی صبرش لبریز می‌شه و اونی كه نباید... بیرون می‌ره و كلی بچه‌هه رو دعوا می‌كنه و اسباب‌بازیش رو میاره می‌ذاره گوشه‌ی اتاق. ما كماكان ساكت و آروم یه گوشه نشسته‌ایم ولی بدجوری وسوسه شدیم. حوصله‌مون سر رفته و یه‌چیزی اینجا هست كه بدجوری داره مارو به سمت خودش می‌خونه...

بالاخره آبجی كوچیكه نمی‌تونه بر این وسوسه غلبه كنه و در میان اخطارهای من و داداش، به سمتش می‌ره و در حالی‌كه مشخصه كه بدجوری بین یه دو راهی گیر كرده، برش می‌داره و توی همون اتاق هتل...

بیچاره آبجی كوچیكه!

  

 

***

چهارده‌- پونزده سال از اون روزا گذشته. حالا به مناسبت اولین سالگرد ازدواج، اومدیم مشهد. وقتی مغازه‌های رنگ و وارنگ اسباب‌بازی فروشی رو می‌بینیم، یاد روزای بچه‌گیمون می‌كنیم و چیزی كه توی خاطراتومون مشتركه، این اسباب‌بازی‌های پلاستیكی بی‌كیفیته كه توی اون روزگار، كلی خاطرخواه داشتن!

بازار رضا رو زیر و رو كردیم. كلی گشتیم تا بالاخره یه مغازه چیزی رو كه می‌خواستیم داشت. كلی چیزای خاطره‌انگیز دیگه هم داشت. از اين باغ وحشاي حيوونا، سبد وسايل آشپزخونه، مخصوص خاله‌بازي! و خيلي چيزاي ديگه... باور نكردنی بود!

بی‌معطلی یه جفتش رو خریدم. یكی برای همین آبجی كوچیكه كه تا چن ماه دیگه قراره ما رو دایی كنه، یكی هم برای روزی كه این آبجی كوچیكه بخواد عمه بشه!

فقط یه سؤال: واقعاً بچه‌گی ماهایی كه نه كامپوتر و پلی‌استیشن و حتی تلویزیون درست‌حسابی داشتیم خاطره انگیزتر بود یا اونایی كه توی بیست‌- سی  دیگه قراره برگردن پشت سرشون رو نیگا كنن و یاد ایام كنن؟

 

 

نوشته شده در 88/02/04 ساعت توسط محمدجواد خليليان | لینک ثابت |
انكار

 

 - استاد این خیلی بی انصافیه. از ده نمره‌ای كه شما به ما قول داده بودین، من نه (9) گرفتم. یعنی طبق قرارمون نمره‌ی من باید هیجده بشه.

- من خیلی به شما لطف كردم. حق شما همون نمره‌ای بود كه توی برگه گرفته بودین. این‌قدر هم اصرار نكن. یه وخت دیدی پشیمون شدم همون نمره‌ی برگه رو برات رد كردما...

- ولی استاد...

- ولی بی ولی. گفتم كه. من چیزی از اون قرار یادم نمی‌یاد. نهایت چیزی هم كه می‌تونم بگم، اینه كه شما حرف منو اشتباه متوجه شدید. این كه من یه هم‌چین چیزی گفته باشم محاله. حالا هم برو تا پشیمون نشدم.

 ***

 تو چشمام زل زده بود و با خون‌سردی می‌گفت: نه؛ حتی یك صدم درصد هم احتمال نمی‌دم كه من یه هم‌چین حرفی زده باشم.

یك صدم درصد هم كه می‌دونید یعنی چی، یك در ده‌هزار!

- خب شاید اشتباه گفته باشید. امكانش نیست؟

- به هیچ وجه. من هیچ‌وخت یه هم‌چین حرفی نمی‌زنم.

- شاید داشتین به یه چیز دیگه فكر می‌كردین، اشتباه منظورتون رو رسونده باشید.

- گفتم كه، به هیچ وجه. ممكن نیست من هم‌چین چیزی گفته باشم. حالا برو تا برگه‌ها رو تصحیح كنم، اگه خوب نوشته باشی، شاید یه ارفاقی بكنم.

از طرفی هم كارمون پیشش گیره، اونم بد فرم؛ نمی‌شه باهاش محكم‌تر! صحبت كرد. باید فقط منت بكشی. اونم كه انگار جواب نمی‌ده.

 ***

 چن روز مونده به امتحان میان‌ترم، استاد اعلام كرد كه امتحان اختیاریه. یعنی هركی می‌خواد نیاد. امتحان میان ترم معمولاً هم نمره‌اش نصف بیست نمره است و هم این‌كه تقریباً نصف حجم كل كتابه. و این‌كه بعد از امتحان، اون بخش از كتاب حذف می‌شه. و وختی رفتم پیشش و ازش پرسیدم هركی نیاد برای امتحان چی‌كار كنه؟ در جواب فرمودند! كه نمره‌ی امتحان پایان ترمش دو برابر می‌شه و وخت‍ی ازش پرسیدم اون بخش‌ها، برای اونایی هم كه شركت نكردن حذف می‌شه؟  در به تأیید حرف ما سری تكان دادند و مجدداً فرمودند كه بله حذف می‌شه؛ و ما خوشحال، رفتیم كه با خوندن نصف یه كتاب سه واحدی، كاری كنیم كه جبران درس نخوندن این چند ترم گذشته بشه. والبته نتیجه‌ی امتحان هم حاكی از همین بود. نه (9) نمره از ده نمره، یعنی طبق قرار فبلی، هیجده از بیست. قراری كه هیچ‌وخت بهش عمل نشد...

 

 

 

نوشته شده در 87/11/21 ساعت توسط محمدجواد خليليان | لینک ثابت |
پرسش فلسفي


از صبح همش تو فكرم كه من جدیدن داییم رو كی و كجا دیدم. هر چی فكر می‌كردم یادم نمی‌اومد. چرا آخه این‌قدر زنده تو ذهنمه؟ انگار یه مكالمه‌ای داشتیم و اون حرفای همیشگیش رو زده و من دوباره شاكی شدم از دست مامان كه دوباره این داداشت بعد از n سال، (و البته n به سمت بی‌نهایت! اونایی كه تا حالا یه مسأله‌ی حد و مشتق تو عمرشون حل نكردن، همون بهتر كه هیچی از این جملات حكیمانه نفهمند!)

این پرانتزه حواسمو پرت كرد...

چی می‌گفتم؟

آهان!

بعد از n سال یه همایشی شده، پاشده اومده تهران، تا یه سَـری هم به خواهرش زده باشه، این خواهر هم همه چیزو گذاشته كف دست این برادر دل‌سوز! و اونم مثلاً برداشته و داره ما رو نصیحت می‌كنه كه آره دایی... این‌جور باش و اون‌جور...

هرچی فكر می‌كردم، هیچی یادم نمی‌اومد...

تا این‌كه طرفای بعد از ظهر این پرسش فلسفی برای ما حل شد!

یادم اومد كه قرار بوده دیشب دایی محترم بیاد خونه‌ی مامان اینا و از اونجایی كه من و خانم مشغولیت درس و امتحان و اینا داریم، معذرت خواهی كردیم و گفتیم وختی اومد تلفنی جویای احوالات می‌شیم. نگو حالا ایشون دیروخت اومدن و همون دیروخت هم زنگ زدن تا ما رو ارشاد كنن و ما هم از اونجایی كه اون موقع خواب بودیم، توی خواب پاشدیم تلفن رو برداشتیم و توی همون خواب جویای احوالات شدیم!

 

 

دیدی وختایی كه فكرت مشغول یه چیزیه، مدت‌ها!، بعد كه حل می‌شه، چه حالی می‌ده؟

 

 

پ.ن: شرمنده، این وختا نه فرصتش هست كه آپ كنم و به وبلاگ دوستان سر بزنم، نه از اون مهم‌تر امكانش!

پ.ن2: از اونجایی كه معلوم نیست كی ما به خونه بریم، مسئولیت خطیر انتقال این پست بر عهده‌ی همشیره‌ی گرام یا اخوی محترم است!

پ.ن3: جدیدن رو درست نوشتما... نگارش جدید این‌جوریه.

 

 

نوشته شده در 87/10/24 ساعت توسط محمدجواد خليليان | لینک ثابت |
از دفترچه خاطرات آقای خاتمی خودمان

دکتر م.ف در سایت فرارو  برگی از دفتر خاطرات جناب آقای خاتمی رو رونمایی کرده؛ از اونجایی که تعداد بازدید وبلاگ من از سایت فرارو بیشتره و ممکنه مطلبش دیده نشده باشه، بدون هیچ چشم‌داشت مالی! این مطلب رو جهت تنویر افکار عمومی قرار می‌دم.











امروز صبح مقداری مطالعه کردم. کتاب جالبی بود درباره کانت. کانت واقعا آدم بزرگی بوده است؛ حتی شاید بزرگتر از محمدعلی ابطحی خودمان! ابطحی اصرار دارد که من رئیس جمهور بشوم اما به نظر نمی‌آید کانت چنین نظری داشته باشد. در مقدمه کتاب نوشته بود که کانت تا آخر زندگی‌اش از شهرش خارج نشده و زندگی آرامی‌داشته است. کاش می‌شد من هم زندگی آرامی‌داشته باشم. مثل آن روزهایی که در کتابخانه‌ی ملی از صبح تا شب و در سکوت کامل کتاب‌ها را می‌چیدم. ساعت حدود ده بود که تصمیم قطعی گرفتم به هیچ وجه دیگر وارد سیاست نشوم و بروم در یک شهر دوری، مثل کانت خودم را زندانی کنم

یک ربع بعد دبیرکل مشارکت تماس گرفت و پای تلفن گفت که تصمیم گرفته‌اند من را نامزد کنند. آمدم بگویم چه تصمیمی‌گرفته‌ام که یک مقداری در باب لزوم کاندیداتوری من حرف زد و دیدم انگار بد نمی‌گوید. ساعت حدود ده و نیم بود که قانع شدم باید رئیس جمهور بشوم

دوستان مشارکتی راست می‌گویند باید در مقابل فشارها ایستاد. من که از هیچ چیز نمی‌ترسم و حاضرم ده بار دیگر هم بزنم زیر گریه و بگویم "استاده‌ام چو شمع  مترسان ز آتشم". در همین فکرها بودم که صدای شکستن شیشه آمد. هراسان به طرف بالکن دویدم و دیدم باز این فاطمه خانم، دم در خانه ما جار و جنجال راه انداخته. خیلی عصبانی شدم. اینجور وقت‌ها رنگم می‌پرد و بدنم شروع می‌کند به لرزیدن

مادر بچه‌ها قندآب آورد و آرامم کرد.نمی‌دانم این خانم رجبی از جان من چه می‌خواهد. اوایل فقط فحش می‌داد اما جدیدا هی چادر چاقچور می‌کند و می‌آید به داد و فریاد و سنگپرانی. می‌ترسم آخرش بزند، زبانم لال ، بلا ملایی سرم بیاورد. هر چقدر فکر کردم دیدم ریاست‌جمهوری به این دردسرها نمی‌ارزد، تصمیم گرفتم منصرف شوم. مادر بچه‌ها هم موافق بود

سر و صدای فاطمه خانم که دور شد، گفتند آقای عطریان‌فر و رفقایش از کارگزاران آمده‌اند. تا رسیدند ماشین‌حساب درآوردند و شروع کردند به حساب و کتاب. در مجموع به این نتیجه رسیدند که با نه میلیارد و چهارصد میلیون تومان سر و ته تبلیغات انتخاباتی هم می‌آید. بعد پول‌هایشان را گذاشتند روی هم و دیدند از این مقدار بیشتر هم هست. آن‌وقت پیشنهاد دادند که رئیس جمهور شوم و دوازده تا وزارت را هم می‌خواستند. می‌خواستم بگویم من نامزد نمی‌شوم که خجالت کشیدم. من از بچگی آدم ماخوذ به حیایی بوده‌ام. واقعا گیر کرده بودم و نمی‌دانستم چه‌کار کنم که یک دفعه داد و هوار از حیاط منزل بلند شد. یکی از حاضران از پنجره نگاه کرد و فریاد زد "خدایا کمک... شیخه!" در چشم به هم زدنی میهمانان کارگزارانی فرار را بر قرار ترجیح دادند و از در پشتی در رفتند

آقای کروبی برادر عزیز من است ولی من نمی‌فهمم چرا اینقدر عصبی مزاج است. تا از در خانه به اتاق من رسید، هشت نفر را کتک زده بود. خوشبختانه هنوز اینقدر احترام من را دارد که دست رویم بلند نکند، هر چند من بنا به عادتم اگر از کسی سیلی بخورم آنطرف صورتم را هم می‌برم جلو که یکی دیگر بزند. حالا این سیلی از طرف موتلفه باشد یا شورای نگهبان یا انصار حزب ا... یا آبادگران یا اعتماد ملی فرقی نمی‌کند. ما اهل گفتگوی تمدن‌هاییم! 

بعد از اینکه آقای کروبی را با چند پارچ آب یخ سردش کردیم معلوم شد که فکر کرده من می‌خواهم نامزد شوم. آقای کروبی از سال 84 هر وقت سر صبح خوابش می‌برد کابوس‌های ناجوری در مورد انتخابات می‌بیند. این بار خواب دیده بود که من کاندیدا شده‌ام و کارمان به دور دوم کشیده و ایشان سر صبح شمارش آرا خوابش برده و من شده‌ام رئیس جمهور. خیالش را راحت کردم که اینطور نیست. خیلی خوشحال شد و محکم در آغوشم کشید. این شیخ ما همه‌ی کارهایش کروبیانه است. آنچنان فشاری داد من را که داشت دنده هایم فرو می‌رفت. بعد دوید بیرون تا باز برود جلوی ساختمان شورای نگهبان منتظر آقای جنتی شود برای درگیری

نیمه‌جان وسط اتاق افتاده بودم که محمدعلی ابطحی آمد. مثل همیشه یادش رفت در بزند و همانجور که داشت اس‌ام‌اس بازی می‌کرد آمد توی اتاق. چند تا اس ام اس بی مزه خواند و قاه قاه زد زیر خنده. بعد حال و روز من را دید و شرع کرد به مشت و مال دادنم. یک کمی‌حالم بهتر شد. خواست برای شکستن قولنج روی کمرم بنشیند که قسمش دادم کوتاه بیاید و کمی‌باقلوای یزدی بردارد بخورد. طرفهای ظهر بود که ابطحی رفت. ناهار میهمان من بود و با اینکه به منزل گفته بودم به اندازه 6 میهمان غذا بیشتر بپزند به خودم چیزی نرسید. خدا را شکر که بعد از ناهار، ابطحی خوابش می‌گیرد؛ والا معلوم نبود تا کی می‌خواهد هی دامن لباده‌ی من را بکشد و بگوید "آقای خاتمی، جون مو کاندید رو".  تمام فکر و ذکر این محمدعلی خان کم کردن روی همشهری‌اش قالیباف است. ولی آدم خوبی است و مشت و مال هم خوب می‌دهد و من نمی‌توانم رویش را زمین بیندازم. تصمیم گرفتم به خاطر گل روی او هم که شده نامزد شوم

وقتی که رفت کمی ‌درباره‌ی افکار هانتینگتون مطالعه کردم. کتاب هانتینگتون دیگر ورق ورق شده بس‌که آن را خوانده‌ام و باید بدهم صحافی‌اش کنند. همان‌طور که داشتم می‌خواندم خوابم گرفت. هنوز چشم‌هایم گرم نشده بود که تلفن زنگ خورد. یکی از گروه‌های دانشجویی بود که تهدید می‌کرد اگر نامزد رئیس جمهوری شوم من را خواهند دزدید. خواستم بگویم من از این تهدیدها نمی‌ترسم که دیدم دروغ‌گو دشمن خداست! گوشی را گذاشتم و به طور جدی تصمیم گرفتم عطای ریاست جمهوری را به لقایش ببخشم. گفتم عطا‌، یاد عطا مهاجرانی افتادم. گویا الان انگلیس است. وزیر ارشاد خوبی بود. کاش بود و من را از این مهلکه نجات می‌داد. من وزیر ارشاد بودم و رئیس جمهور شدم، او هم وزیر ارشاد بود و می‌توانست رئیس جمهور بشود. کاش به همان جمیله خانم قناعت می‌کرد؛ حیف! 


 **********


ساعت حدود نه شب، بعد از حدود بیست و نه بار تصمیم و انصراف برای نامزدی، احساس کردم حالم خوب نیست. در حالی‌که تصمیم گرفته بودم رئیس جمهور بشوم رفتم آبی به دست و صورتم زدم و در حالیکه مصمم شده‌بودم از کار سیاسی خودم را بازنشسته کنم از دست‌شویی آمدم بیرون! بین راه یک سوسک گنده دیدم. زیاد نترسیدم. تصمیم گرفتم با لنگه‌ی نعلین بکشمش؛ اما منصرف شدم چون فکر کردم این بیچاره هم لابد زن و بچه دارد و گناه دارد. کمی‌که رفت جلوتر و خوب شاخک‌های پلیدش را نگاه کردم به این فکر افتادم که این موجود کثیف می‌تواند تمام ما را بیمار کند. نعلین را بردم بالا، که دیدم این کار در قاموس گفتگوی تمدن‌ها نیست.

خواستم بیایم بیرون که به این فکر افتادم که بالاخره تساهل و تسامح هم حدی دارد. برگشتم طرفش، اما دیدم او هم برگشته طرف من و مستقیم دارد جلو می‌آید. درگیری و اغتشاش بزرگی ممکن بود روی بدهد. قبل از اینکه به من برسد به این نتیجه رسیدم که گذشت از بزرگان است و درگیری در شان ما نیست. گفتم زنده باد مخالف من؛ و سریع آمدم بیرون.




نوشته شده در 87/09/13 ساعت توسط محمدجواد خليليان | لینک ثابت |