|
يكي از رفقا، مي خواست حدود 150 نفر بچه ابتدايي رو ببره اردو، بازديد از موزه حيات وحش دارآباد. (رفتيد كه؟) از ما هم درخواست كمك كرد. (چه قدر هم ما بدمون مياد از اين آويزون بازيا صبحش چون دير شده بود، من و رضا خودمون رو با مترو رسونديم، نيلوفر و حسين هم با ماشين اومدن. بهش گفته بوديم براي هماهنگي اونجا، چندتا بي سيم هم گير بياره.اون هم چار تا بيسيم آوُِرده بود كه تو فاصله ده متري هم همديگه رو پيدا نمي كردن... اي روزگار... گذشت اون روزايي كه بصير دستمون مي گرفتيم، و تو كل تهرون خراب شده، در دسترس هم بوديم. به من و رضا، 40 تا بچه دوم و سوم ابتدايي رسيد. به نيلوفر هم بچه هاي اول ابتدايي. (آخه خيلي اين بچه كوچولوها رو دوس داره.) يه سري از اين بچه ها واقعا تُخس هستن. هيچ جوره هم حرف حساب سرشون نمي شه. بابا ما كي اين جوري بوديم. جلوي بزرگتر اصلا جرات نمي كرديم حرف بزنيم. حالا اينا وقتي بهشون يه چيزي مي گفتي، ادامون رو در مي آوُردن و شروع مي كردن به مسخره كردن. بالاخره هم صبر و تحمل آدم يه جايي تموم ميشه. به اين تيپ اينجايي آقا رضا با اين ريش خفش نيگا نكنين. چند ماهي هست كه ريشا رو زده، موها رو هم فرق وسط باز كرده و خلاصه تيريپ بچه سوسولي مي گرده. اينا رو داشته باشين تا بگم... يه بچه هه بود اصلا حرف گوش نمي داد. هيچ جوره. تا اينكه بعد از چند تا تذكر جدي، يه پس گردني اساس زد پس كله بچه مردم. آخه ذات اصلي آدم با زدن ريش عوض نميشه كه. آخِي... اينقده دلم سوخت واسه بچه هه. عين اين بچه گربه ها، كز كرد يه گوشه و تا آخر جرات نكرد تو روي رضا نيگا كنه. اينقده ترسيده بود كه خود رضا وجدان درد گرفت و رفت سراغ پسره و با كلي منت كشي، از دلش در آوُرد. خب... حالا حالاها طول ميكشه كه رضا مثل ما (من و نيلوفر) ياد بگيره با بچه هاي مردم چيجور رفتار كنه. (رضا، اردوي پارسال رو يادته؟ بيشك هنوز اون فيلمه رو كه شده بودي شبيه نگهباناي زندان ابوغريب و به بچه فينگيليا بشين - پاشو مي دادي، رو موبايلش داره) پارسال ما يه گروه ديگه رو برده بوديم اردو. يه باغي بودش توي فشم. تا رسيديم ديديم بچه ها از برگاي درختا آويزين شدن و دارن به هم ميوه پرت مي كنن. ما رو هم آدم حساب نمي كنن كه بخوان به حرفمون گوش بدن. راستي پارسال اين جونور و يحيي هم بودن، كه جونور رو با طناب از درخت آويزون كرديم. توي اون اردو، كه حدود 100 نفر بودن، موقع پذيرايي،150 تا تغذيه بينشون توزيع كرديم و به حدود 20 نفر چيزي نرسيد. امسال ولي برعكس؛ بعضياشون مي گفتن نه عمو (اونجا شده بوديم عموي بچه ها)... نمي خورم. آدم شاخ در مياره. اين كجا و اون كجا. به يكيشون كيك دادم ببره به همه بده، آخرش اومد گفت: بيا عمو اويس. چند تا بچه ها نخوردن، اينا اضافيه. با تعجب بهش گفتم: كسي دو تا نخواست؟ خودت چي؟ اضافه نمي خواي؟ نه عمو اويس... مرسي. آخي بعضياشون چه با ادب... عوضش بعضياي ديگه: يه شير و پلنگ زنده اونجا توي قفس بود كه هردوشون خواب بودن. اينقدر بالا سرشون جيغ زدند و داد كشيدن، كه از خواب بيدار شده بودند و غرش مي كردن. اين وسط بعضي از بچه ها هم داشتن صداي آهو در مي آوُردن. اين اردوها واقعا تجارب ارزشمندي براي آدم مياره. بچه هه هشت سالش بود. دوم ابتدايي. يه كيف با خودش آوُرده بود پر از تغذيه: كيك و كلوچه و بيسكوييت و چيپس و پفك و آب. همشو توي اتوبوس خورد. 1000 تومن هم پول داشت، اونم خوراكي خريد. يه كيك و سانديس هم كه من بهش دادم. بعدش هم هي مي گفت: عمو... عمو... گشنمه. كي ناهار ميدين؟ يكي از تيكه هاي جالب و به ياد موندني هم اونجايي بود كه رضا به يكي از بچه ها كه دربه در دنبال يكي ديگه به اسم ببري مي گشت، جلوش رو نشون داد و گفت ايناهاش بابا. ببري اين جلوته. يارو هر چي اين ور و اون ورو نيگا مي كرد، چيزي نمي ديد. كه رضا گفت: ايناها بابا. تازه پوستشم كندن، گذاشتن خشك بشه. رضا يه ببره رو مي گفت كه خشكش كرده بودن و بچه ها داشتن باهاش عكس يادگاري مي گرفتن. برگشتنه، بهشون ناهار هم داديم. صبر كرديم همشون كوفت كنن، برن، بعدش خودمون نشستيم. يكي از اين طلبه هاي جوون سازمان تبليغات هم با ما بود و بعضي وختا برا بچه ها افاضه فيض مي كرد. اگه ببينيدش، كل تصوراتتون از آخوند و روحانيت عوض ميشه. عمامه رو برداشت و سر كــَل و كــَل بازي، موبايلشو در آوُرد و شروع كرد بهsms خوندن. جوري كه همه كم آوُردن و گفتن بيخيل بابا... يكي عمامه اين رفيقمونو بذاره سرش...
ديشب خونه سه نفر مكان بود: سيامك، نيلوفر و سعيد. پريشب پلاس شديم خونه سيامك اينا. يحيي هم بعد از مدتها اومده بود. رسم معهود نانوشته هم براي شام دو چيزه: يا فلافل عمو حسين، يا سوسيس بندري. اگه حس و حال آشپزي باشه، سيب زميني كه همه جا هست؛ مي ريم مغازه، سوسيس، قارچ، خيارشور، گوجه، باگت فرانسوي و نوشابه، به طريق دُنگي خريداري ميشه و مامان بچه ها؛ يعني سيامك و حسين آشپزي مي كنن. بقيه هم يا سر كامپيوتر اوني هستن كه خونش مكانه يا با پلي استيشن وان يا تو(2) در حال بازي كِراش، فوتبال يا تیکن و... بعد شام هم اونايي كه خونشون دورتره، شب هم پلاس، بقيه هم بازگشت به خانه. بعد از بندري پريشب خونه سيامك، ديشب رفتيم فلافلي عمو حسين. انصافا فلافلش مي ارزه به هزار تا ساندويچ ديگه. توي ولگردي هاي شبانه خيلي فلافل تست كرديم تا اونجايي كه به مرز سرطان نخود هم رسيديم. ولي تو كل تهران اين فلافل لنگه نداره. سرش هم حسابي شلوغ بود. نيم ساعتي معطل شديم. برگشتنه رفتيم خونه نيلوفر. من (!) بودم و يحيي. قرار شد سيامك هم بره خونه شون و برگرده. تو اين گير و وير سعيد هم زنگ زد كه خونه ما هم مكانه. تازه حالم هم بد شده. يه چيزي بگيريد بياريد. بهش گفتيم شرمنده فقط لطف مي كنيم ميايم. اين وقت شب كمپوت از كجا گير بياريم؟ رفتيم اونجا و سعيد و يحيي هم بعد از مدتها همدیگه رو ديدن و ماچ و روبوسي و بغل و ... از سعيد پرسيديم چه مرگت هست حالا؟ گفتش روم به ديوار اسهال خفن. سه روزه از نزديك دسشويي جم نخوردم... يه دفه سيامك زنگ زد گفت: كجاييد؟ مگه خونه نيلو نيستيد؟ گفتيم نه خونه سعيديم. اينجا هم مكانه. تو هم پاشو بيا. يه دفه ديديم قيافه سعيد رفت تو هم. سيامك هم سريع گفت باشه من ميرم خونه. خدافظ. هرچي ميگيم چي شده بابا؟ ميگه هيچي خدافظ... بعد كلي اصرار و انكار، سعيد شرح ماوقع رو اين گونه توضيح داد: چند روز پيش سيامك و سعيد براي شستن ماشيناشون رفته بودن كه كارشون به شوخي شهرستاني و آب بازي مي رسه. سيامك هم نامردي نميكنه آب رو ميگيره داخل ماشين سعيد. و با اين كارش، پروژه دانشگاه 13 نفر رو به باد كه نه... به آب ميده. اين 13 نفر هركدوم 100 تا 150 هزار تومن گذاشته بودن و پروژه رو داده بودن بيرون تا انجام بشه. سعيد هم قرار بوده ببره بده استاد... پروژه كالك نقشه كشي بوده. مهندسا ميدونن اگه فقط چند قطره آب به كاغذ كالك برسه چي ميشه... تمام جوهر پخش ميشه، كاغذش هم خميــر ميشه و غير قابل استفاده. بعد آب بازي، قيافه سعيد ديدني بوده. رفته با هزار منت كشي و التماس، از رئيس دانشكده و استاد و هزار نفر ديگه، وقت گرفته. بعدشم 700 هزار تومن تنهايي خرج مي كنه و دوباره ميده بيرون. پروژه قبلي حدود يك مليون و دويست پاشون در اومده بوده. حالا اين دو تا با هم قهرن. هيچ جوره هم هيچ كدومشون راضي به آشتي نميشن. اون دوتايي كه هروقت با يكيشون كار داشتي، كافي بود به موبايل اون يكي زينگ بزني، حالا تو صورت هم تف هم نمي اندازن... البته اين بلايي كه سر سعيد اومده، يه سري اون سر من آورده. قرار بود پروژه درس معماري منو، اون بياره. ولي اينقدر امروز و فردا كرد كه من با كمك اين خودم دست به كار شدم. ولي چه سود كه نيم ساعت دير رسوندم به استاد و نمره ها رد شده بود... و من اون ترم به اين خاطر مشروط شدم. حالا سعيد نه درس رو افتاد نه مشروط شد. ولي 700 تومن پياده شد و نيز شرمنده 12 نفر ديگه كه با خرج كردن 150 تومن انتظار نمره 18 – 17 داشتن. كسي حاضـره بـراي يــه درس اينقـدر خرج كنـه؟ من الان پروژه متره دارم، يكي گفته با 25 تومن انجام مي دم. كلي حرصم گرفته كه خب خودم انجام ميدم. حالا 150 تومن، بعدش هم تازه اين جوري... پ.ن1: يه چند وقته اين يارو، افه كلاس گذاشته كه ميخوام كنكور بدم. هر جا ميخوايم بريم، ميگه من كنكور دارم نميام و به این بهانه وبش رو هم آپ نمی کنه.آخه يكي نيس بگه که تو اگه درس خون بودي، سه چهار سال درس رو به خاطر چهار واحد... فقط چهار واحد ناقابل، ول نمي كردي كه. پ.ن2: اين جونور ميخواسته بره يه دوره اي رو شركت كنه، ولي مثه اينكه دير رسيده، Rejectش كردن. گفتن برگرد دير اومدي. حالا اومده كامنت گذاشته كه "ای کاش تو این خندانک ها دست از پا دراز تر هم بو تازه؛ ما بازهم خبرش نكرديم... پ.ن3: به بيشك هم گفتيم بياد. ولي مثه اينكه امتحاناي دانشگاهشون طول كشيده. در برنامه هاي بعدي در خدمتشون هستيم. پ.ن۴: این متنو چند روزه آماده کردم ولی معطل عکسش بودم. به هر کی هم گفتم، حتی کمک فکری هم نتونست بکنه. تا آخر سر دست به دامان آقا رضا شدیم و اون مجددا ما رو شرمنـده خودشون کرد راستی؛ دیشب در یک اقدام نمادین و پیش قدم شدن آقای میم، اون دو تا با هم آشتی کردن و ما رو هم یه شام دعوت کردن. یه همبرگر مزخرف. اه اه اه. مفصلش اينجاس. البت هنوز با هم سر سنگینن ولی خب...
اول از همه بگم اگه مثل رضا، جزء افرادي هستيد كه هيچ دركي از فوتبال نبرده و به قول رضا اميرخاني از اين زيباترين و غير مستهجن ترين رقص، هيچي نمي فهميد، اصلا طرف اين پست نياييد... بريد آخر متن، پي نوشت رو بخونيد، كامنت بذاريد و بريد. وگرنه به قول اين مجريا با ما همراه باشيد؛ دوم از همه هم ببخشيد كه يكم طولانيه. در واقع اين دو تا پسته كه ادغام شده. بنابراين بايد دو تا كامنت براش بذاريد. 1- اين يك ديدگاه كاملا افراطي در مورد فوتباله كه ديد بعضي از ورزشي نويسا س. كامل كامل باهاش موافق نيستم. ولي خب... خدايا، كاش... ۳۱ سالگى من مصادف شد با شنبه. روزى كه هميشه آن را با شكست تلخ مقابل پرتغال به ياد خواهم آورد. روزى كه تا ثانيه آخر بازى به روشنايى آن ايمان داشتم، اما داور كه سوت پايان را كشيد، تاريكى مطلق بود؛ بدون حتى يك شمع كوچك. يك لحظه خودم را گذاشتم جاى يك طرفدار پرتغال كه احتمالاً تاريخ تولد مشابهى با من داشته. با ۳۱ شمع روى كيك. لذت بى نظيرى بود. بعد فكر كردم حالا كه آرزو مى كنى، برو تا آخر. - كاش متولد ناپل بودم. يك ناپوليتن فقير و گرسنه كه حول و حوش سال ۱۹۸۵ در آستانه نوجوانى است. رفقا خبرم مى كنند كه «ناپولى»، باشگاه نه چندان قدرتمند شهر ما، با ديه گو مارادونا قرارداد بسته. با هم مى رويم ورزشگاه سن پائولى به استقبال ديه گو. ديه گو با مديران تيم روى چمن قدم مى زند و ما خوشحاليم. خوشحالى واقعى اما يك هفته بعد است؛ اولين بازى ديه گو در ناپولى. روزى كه ۰-۳ مى بريم. چطورى؟ با سه گل ديه گو. زيباترين گل هايى كه در عمر خود ديده ايد. مثلاً آن گل عجيب از روى نقطه كرنر يا آن ضربه نرم از ۳۰ مترى در حال سقوط روى زمين. اگر متولد ناپل بودم ديگر چه غمى بود؟ دو قهرمانى در سال هاى ۸۷ و ۹۰ و يك جام يوفا (۸۸). تازه قهرمانى جام جهانى ۱۹۸۶ هم مال ما بود. هرچه باشد آن كه قهرمان جام جهانى شد، نه آرژانتين كه ديه گو مارادونا بود. اين حكايت طرفداران ناپولى در دهه دوم ۱۹۸۰ است. شور و حرارت و افتخار. وقتى شمالى هاى لعنتى، رم و ميلان و يووه، با ستاره هايشان در سن پائولى آويزان پيراهن ديه گو مى شدند، زندگى هيچ چيز كم نداشت. اگر متولد ناپل بودم، هنوز بعد از اين همه سال، پوستر ديه گو روى اتاقم بود و هر روز فيلم آن گل با ضربه سر او از پشت محوطه جريمه به ميلان را تماشا مى كردم. اين سهم من از زندگى بود. كافى نيست؟ - سال ۱۹۵۴. جام جهانى در سوئيس. دوست داشتم يكى از آن آلمانى هاى شكست خورده از جنگ جهانى بودم كه در نهايت يأس بازى فينال را مقابل مجارستان تماشا مى كنند. يكى از آنهايى كه خوب يادشان هست كه در دور مقدماتى ۳-۸ به همين تيم باخته اند. به هرحال مجارستان با پوشكاش و ژيبورو كوچيس، تنها غول فوتبال دنياست. اما بعد از ۹۰ دقيقه بازى ۲-۳ به سود آلمان است. آلمانى كه يك مربى بزرگ به نام «سب هربرگر» دارد. يك مربى بزرگ و يك قهرمان واقعى. يك مربى كه غرور شكسته يك ملت را به آنها برگرداند. يك مربى كه مى شد هر روز درباره عظمت او و كار فوق العاده اش حرف زد. «عموسب»، مربى بزرگ ما. كسى كه ارزشش را داشت حنجره مان را برايش پاره كنيم. - بگرد دنبال وقتى كه حتى شكست زيباست. جام ۹۰. انگليس. با مربيگرى سربابى رابسون. انگليس در آن جام به عنوان چهارم جام جهانى قناعت كرد، اما با فوتبال زيبا و روحيه بى نظيرش كمى از قهرمان نداشت. تيمى كه برايان رابسون، كاپيتان و ستاره تيم را در ابتداى بازى ها از دست داد، اما ناگهان پل گاسكوئين را از روى نيمكت رو كرد. يك جوان فوق العاده كه ديوانه ات مى كرد. دوست داشتم لحظه اى كه انگليس داشت عنوان چهارمى را با ايتاليا جشن مى گرفت طرفدار آنها بودم. يك انگليسى كه پس از سال ها شكست در عرصه ملى چيز بزرگى به دست آورده. يك تيم بى مدال اما به غايت زيبا. - خدايا. راضى ام به رضاى تو. ولى حالا كه مقدر كرده اى اين جام جهانى را به عنوان يك ايرانى دنبال كنم كاش درست در پايان نيمه اول بازى ايران - مكزيك جانم را مى ستاندى. لحظه اى كه دنيا در دستان ما بود. لحظه اى كه فكر مى كردى يك جام جهانى بزرگ در پيش است. يك ۳۰ روز پرشور و پرغرور. در آن لحظه حتى ثانيه اى به فكرتان خطور مى كرد امروز در اين وضعيت باشيم؟ از جام قبلي چي تو ذهنتونه؟ كدوم خاطره ماندگارتره؟ براي مرور كدومش به تصاوير تلويزيون نياز نداريد؟ براي من به شخصه، زيباترين صحنه، گل زيباي رونالدينهو به انگليسه. هموني كه ديويد سيمن افسانه اي فقط تونست توپ رو نيگا كنه كه وارد دروازه ميشه... در همين جام هم از اين جور صحنه ها كم نداشتيم. البت تلخ و شيرينش زياد مهم نيس. اهميتش اينه كه وقتي بگن جام 2006 آلمان، اين صحنه ها مجسم بشه. لحظه زيبا و انساني نوازش صورت فيگو توسط حسين كعبي (راستي ميدونيد حسين اسم داداش كعبيه؟ اسم اصلي خودش حسونه كه متولد سال 57 (بله درست خونديد 57) و به علت شلوغي خانواده، و قيافه بچه گانه ش، با شناسنامه داداشش در دنيا مطرح شده). لحظه اي كه ميرزاپور و رحمان، در سلسله اي از سوتي هاي مشترك و مشابه و مداوم، گل برتري را تقديم به مكزيك و عمر براوو كردند. اين نكته هم بهش وصل كنيد كه هر دوي آنها در مصاحبه هاي جداگانه، حاضر به عذرخواهي نشدند و عملكرد خود را خوب توصيف كردند(!). لحظه فاجعه اي كه كريس رونالدو، توپ را روي پاي خود گذاشته بود و لي لي كنان وارد منطقه جريمه ما شد. هيچ كدام از مدافعين ما هم نتوانست او را مهار كند. صحنه از اين تحقير كننده تر سراغ داريد؟ لحظه اي از بازيها كه دوربين، تصوير نماي نزديك اين مربيان سوژه را نشون مي داد: 1- برانكو. كه از ترس، رنگش پريده بود و مدام داشت به توجيه هاي بيهوده و گاه توهين آميز بعد از بازي فكر مي كرد. (بعد از بازي مكزيك، به تمسخر گفت: ببخشيد كه به مكزيك پنج گل نزديم؛ يك مرد ترسوي محافظه كار، كه براي حفظ نيمكتش در جام جهاني تمام توصيه هاي بالاسري هايش را پذيرفت و در نود دقيقه، جرات نكرد دايي را تعويض كند، ما را مسخره كرد. بله، شخصي كه تمام اعتبارش، نشستن روي نيمكت تيم ما در جام جهاني بود، داشت ما را مسخره مي كرد... او با وقاحت تمام به ما پوزخند زد و گفت: ببخشيد كه به مكزيك پنج گل نزديم...) 2- لوييز فليپه اسكولاري كه براي من محبوبترين مربي جام شد. با آن دست تكان دادان ها و غرغر هاي نعره آميز و دست باز راه رفتن و اعتراض به داور كه هيچ گاه توجهش به بازيكنانش نبود. و با همين حربه توانست فن باستن بزرگ و افسانه اي را حذف كند. 3- يورگن كلينزمن و ماركو فن باستن كه انگار براي به رخ كشيدن جواني و ورزشكاري خود در قياس با ساير مربيان مسن جام، هميشه پيراهن هاي آستين كوتاه تنگ خوش فرم مي پوشيدند و غير فوتبالي ها را به اين سوال وا مي داشتند كه: اين بازيكنه چرا جاي گرمكن، با شلوار پارچه اي مردونه واستاده كنار زمين؟ لحظه اي كه رونالدو بعد از كل كل با وين روني باعث اخراج هم تيمي اش در من يونايتد شد. با اين كار، هوليگان هاي انگليسي، حكم به اخراج او از انگلستان دادند. (كسي هست معني هوليگان رو ندونه؟) لحظه اي كه بعد از گل دوم ايتاليا به چك، گتوزوي ديوانه و دوست داشتني، به طرف ليپي رفت و گلو و گردن او را گرفت و فشار داد(!). ليپي هم برخلاف تراپاتوني (كه به واكنش مشابه گتوزو روي خوش نشان داده بود و دوتايي توي سر هم مي زدند و عشق مي كردند)، كوتوله خشن آث ميلاني را با دست پس زد و حالش را گرفت. لحظه روده بر كننده اي از بازي تاريخي و به ياد ماندني پرتغال - هلند، بازيكنان اخراجي دو تيم را روي پله هاي كنار زمين نشان داد. دكو و فن برونكهرست كه هردو بارسلونايي بودند با هم حرف مي زدند و بوالاهروز با نگاه غضبناك داشت به اون دو تا نيگاه مي كرد. اين سه تا مثل بچه تخس هاي اخراجي از كلاس، منتظر ناظم بودند كه بياد تكليفشون رو مشخص كنه. نميشه از به ياد ماندني ترين تصوير جام چشم پوشي كرد. بيشك زيدان تاريخي ترين ضربه جام را به ماتراتزي زد. او كه با هنرنمايي خود، باعث حذف برزيل محبوب و البته نه در اوج خود شد، به تنهايي فرانسه را تا فينال پيش آورد و با قهرماني مي توانست خود را بالاتر از ميشل پلاتيني ببيند. كسي كه با خواهش همه خداحافظي اش از فوتبال ملي را پس گرفت و فرانسه را نجات داد حالا ميخواست با يك جام ديگر كلكسيون خود را كاملتر از پيش كند. ميشد ضربه سر استادانه او را جي جي بوفون دفع نكند و او كاپ را به پاريس ببرد... ولي اينگونه نشد و ضربه ديگر او در تاريخ جاودانه شد... بعضيا پرسيدن كه اين پ. ن آخر نوشته ها يعني چي؟ واقعا نمي دونيد؟ متاسفم... فقط همين. اين پ.ن، مخفف "پي نوشت"ه كه آخر متن مياد و به متن ربط خاصي نداره. حالا: پ.ن: بيشك ( اين اسم يه نفر خاصه )، يكي از دوستاي قديمي ما هم نتونست بر اين وسوسه غلبه كنه و بعد از رضا، يحيي (حسام سابق)، اون جونور (يوسف)، من و نيلوفر، صاحب وبلاگ شد. بهش تبريك ميگم و براش موفقيت آرزو مي كنم.
اول از همه بگم كه قضيه اون پست قبلي هنوز ادامه داره و اتفاق خاصي نيفتاده. استاد محترم تهران تشريف ندارن و مسئول آموزش هم در مرخصي به سر مي برند. كماكان منتظر ياري سبزتان هستم. اما پست اين سري: پارسال بهمن بود كه دانشگاه آزاد داشت براي كنكور 85 ثبت نام مي كرد. آخرين روز ثبت نام، بچه هاي دانشگا گفتن كه بريم اسم بنويسيم. ما هم پايه شديم برا ثبت نام. (البته يه دليل جالب ديگه هم برا اين كار بودش كه حسام مي دونه. ولي ازش نپرسين كه به كسي نمي گه.) با نيلوفر و يكي ديگه راه افتاديم تو اين شهر درندشت، دنبال دفترچه كنكور و پستخونه خلوت. دهنمون سرويس شد بس كه هر جا رفتيم گفتن دفترچه تموم شده. اين جدا از غرغراي نيلوفر بود كه اندازه يه پيرزن 70 ساله كم حوصلگي كرد. خلاصه اينكه بعد از يكي دو ساعت موفق شديم پستش كنيم و قول يه ناهار رو هم به نيلوفر و اون يكي داديم. (بگذريم كه هر وقت ما خواستيم ولخرجي كنيم اونا نخواستن و بيلعكس. (قضيه اين بيلعكس رو آخرش خونين.)) چند وقت پيشا داشتم كاغذاي كيف و كمد و اين ور اون ور رو مرتب مي كردم، چشمم خورد به برگه رسيدش، يادم افتاد كه اِ... كنكور هم داريم. از بر و بچ كنكوري (كه كم هم نيستن) آمار گرفتيم براي كارت. اونو هم داداش محترم مسيرش مي خورد، مرام گذاشت و گرفت. حالا مونده بود خود كنكور كه بايد خودمون مي رفتيم. ديروز صبح، توي شركت داشتم به رفتن يا نرفتن سر جلسه فكر مي كردم. به هركي مي گفتم كنكور دارم اول كه باور نمي كرد. بعد از هزار جور قسم، كلي مي خنديد مي گفت:آخه آدمِ […] مگه خر مختو گاز گرفته. حالا اگه دانشگا آزادي بودي يه چيزي... سراسري، اونم بعد از چهار سال... ولش كن بابا... از شركت تا محل آزمون و حتي تا لحظه ورود به جلسه هم بين رفتن و نرفتن مردد بودم كه حرف آخر رو گذاشتم به عهده اخوي محترم (كه با موتور اون رفته بوديم) و بين سه تا كار مخيرش كردم: يكي اينكه بيخل شيم با هم برگرديم خونه، دوم اينكه من برم كنكور بدم و اون برگشتنه بياد دنبالم، سوم هم اينكه من كنكور بدم اون نياد دنبالم. در كمال آرامش گزينه سوم رو انتخاب كرد و منم رفتم سر امتحان. يادش بخير... چهار سال پيش همين موقعا ما بايد فوتبال رو ول مي كرديم، مي نشستيم سر درس. كوفتمون شد جام جهاني. از كل جام يه بازي فينال آلمان - برزيل رو ديدم، يكي بازي برزيل - انگليس، و يكي هم كره - آلمان نيمه نهايي. البته جام خيلي مزخرفي بود و خيلي بهش فكر نكردم، ولي خب اين اتفاق هر چهار سال يه بار اتفاق مي افته و بايد صبر مي كرديم تا چهار سال ديگه يعني امسال... بچه كنكوريا با بابا مامانشون اومده بودن، اونا هم واستاده بودن تا فرزند دلبندشون كنكور بده بعد با هم برگردن. بعضي مامانا هم تسبيح و قرآن و مفاتيح آورده بودن و مشغول بودن. مگه اين لحظه هاي اخر فرجي بشه. آخي... چهار سال پيش برا من يكي كه كه از اين خبرا نبود. صبح با بچه ها رفتيم سر آزمون، باهم هم برگشتيم. رفتيم خونه ديديم هيشكي نيس... روز تعطيلي خانواده محترم رفته بود بيرون گردش. ما هم پاشديم رفتيم مدرسه كه هيچ جوره حس و حال خونه موندن رو نداشتيم... قيافه بعضي از اين كنكوريا خيلي جالب و با مزه بود. انگار بعد از يه سال زير فشار بودن، مي خواستن راحت بشن. بعضيا هم انگار قرار بود به يه سرزمين قحطي زده برن با يه كوله پر از تغذيه: از بيسكوييت و كيك و كلوچه، تا آب و سانديس و راني(!). نمي دونم وقت كرد همشو بخوره يا نه. همشون هم پنج - شيش تا مداد و پاك كن و اتود و خودكار و تراش گذاشته بودن بغل دستشون. من كه با يه اتود بي نوك كه از يكي از همينا نوكش رو گرفتم، با يه پاك كن اومده بودم و سر نيم ساعت عمومياش رو زدم. انصافا هم ساده بود. اختصاصياش چون نخونده بودم همش يادم رفته بود... گراف ساده، خازن، سري همگرا و واگرا، معادله برگشت پذير و ... ولي عوضش دانشگا رفتن اين فايده رو داره كه خيلي سوالا كه بقيه بلد نبودن رو راحت حل كردم. در كل بد نبود. اگرچه بعيده قبول بشم ولي خب... يه تجربه جديد، جالب و لذت بخش بود (براي نيلوفر: نوستالژيك) پ.ن: به تركه ميگن با دو تا بيل جمله بساز. ميگه قابيل، هابيل رو كشت. ميگن با سه تا بيل جمله بساز. ميگه قابيل با بيل هابيل رو كشت. ميگن با چار تا بيل. ميگه ما نفهميديم قابيل هابيل رو كشت يا هابيل قابيل رو كشت. با پنج تا. ميگه بيلاخره ما نفهميديم قابيل هابيل رو كشت يا هابيل قابيل رو كشت. با شيش تا. ميگه ما نفهميديم قابيل با بيل هابيل رو كشت يا هابيل با بيل قابيل رو كشت. با هفت تا: بيلاخره ما نفهميديم قابيل با بيل هابيل رو كشت يا هابيل با بيل قابيل رو كشت. با هشت تا: بيلاخره ما نفهميديم قابيل با بيل هابيل رو كشت يا بيلعكس هابيل با بيل قابيل رو كشت. با نه تا: من بيلميرم، بيلاخره قابيل با بيل هابيل رو كشت يا بيلعكس هابيل با بيل قابيل رو كشت.
Please Help… خنک آن قمار بازی که بباخت هر جه بودش و نماند هیچش الا هوس قمار دیگر ديروز صبحش واقعا نحس و سگي بود... بعضي وقتا كه امتحاناي دانشگاه بدجوري با هم قاطي پاتي ميشه، و 4-3 تا امتحان سنگين چند روز پشت سر هم مي افته، بچه ها با يكي از استادا كه از بقيه مهربونتره، هماهنگ مي كنن و امتحانش رو زودتر يا ديرتر ميدن. امتحان سد هم افتاده بود وسط چهارتا امتحان خر... رفتيم پيش استادش، قبول كرد كه امتحان رو زودتر بگيره. يعني دو هفته قبل شروع امتحانا، ما اولين امتحان رو داديم... خيلي هم درس گلابي و توپي بود. فكر كنم همه هم بالا بشن. قرار بود كه ديروز، يعني روزي كه آموزش دانشگا براي امتحان معين كرده، بريم سر جلسه و فقط تيك حضور در جلسه رو بزنيم و بيايم. يه ترجمه هم داشت كه ما انداخته بوديم گردن حسام و با كلي منت كشي تا ديروز براي تحويلش از استاد وقت گرفتيم... خلاصه اينكه شب تا ساعت دو منتظر اي ميل حسام بودم. ساعت 2:30 بود كه حسام زنگ زد گفت ميلش زدم. ما هم گفتيم بخوابيم، صبح مرتبش مي كنيم مي بريم. ساعت 4 تا 5 صبح داشتم مرتبش مي كردم. يك ساعتي كار داشت غلط گيري متن و ... بميرم براي حسام كه تا حالا اصلا اين كلمات قلنبه سلمبه به گوشش هم نخورده. آخه رشتش حقوق بوده. وقتي قراره سر آدم چيزي بياد، همه چيز با هم مياد... تا به خودمون جنبيديم و رفتيم پرينت گرفتيم، ساعت شده بود. 7:15. با عجله رفتم سمت دانشگاه، از اون طرف هم به يه ترافيك... و نتيجه اينكه ساعت 8:20 رسيدم سر امتحان. بچه ها همون پنج دقه اول ليست رو امضا كرده بودن و براي ما غيبت غير موجه خورده بود و معنيش اينه كه صفــــــــــــــر. بر و بچ فني مي دونن كه جبران يه نمره 9 با بقيه درسا براي فرار از مشروطي چه فاجعه ايه. حالا اگه بخواي يه درسي كه قرار بوده نمره بيار بقيه درسا باشه رو حتي پايين بشي كه ديگه هيچي. هرچه بگندد نمكش مي زنند، واي به روزي كه بگندد نمك. هر چي التماس، خواهش، منت كشي از مسئول آموزش، كه آقا اين امتحان قبلا برگزار شده. امروز فقط بايد حضور اعلام مي شده، تو كَتش نمي رفت كه نمي رفت. مي گفت چرا استادتون بدون هماهنگي با ما امتحان رو يه روز ديگه گرفته. اينقد شاكي شدم. مي خواستم بگم به تو چه آخه. استادش از اون گنده هاس. مديرعامل بزرگترين شركت سد سازي ايران كه نه، خاور ميانه. برا همين هيشكي رو تو دانشگا آدم حساب نمي كنه. خيلي هم دانشگا دلش بخواد كه داره اوجا تدريس مي كنه. حالا اين مثلا مسئول، مي گفت دو تا راه داري: يا صفرت رو قبول كني و از حقت بگذري، يا اينكه از حقت دفاع كني. يعني اينكه يه نامه بنويسي كه استاد كار غيرقانوني انجام داده و با اين كارش حق يه نفر يعني من داره ضايع ميشه. بعدش ما استاد رو توبيخ مي كنيم و امتحان بايد مجدد برگزار شه. بدجوري تو هچل افتادم. از يه طرف صفر و مشروطي و با اين وضع من، خطر اخراج، از اون ور هم كل كل با استاد و بقيه بچه ها و امتحان مجدد. هرچي گفت بيا اين نامه رو بنويس تا برات هماهنگ كنم قبول نكردم. گفتم تا شنبه صبر كن ببينم چي ميشه. خوش به حال دانشگا آزاديا كه عدم حضورشون به معني حذف درسه... تا حالا كسي اين مشكل رو داشته؟ خودش يا دوستاتس... چي كار كرده؟ به نظر شما من چيكار كنم؟ با استاد در بيفتم يا خودم رو مظلوم كنم پيش استاد و اين ترم رو بيخيل شم، عوضش ترم بعد نمره بالا ازش بگيرم؟ عصري آقا رضای پوشه، گفتش بيا بريم يه جاي خوب... يه جلسه اي بود خونه مقام عظماي ولايت... رضا و يكي ديگه كارت ورود داشتن، ولي ما نداشتيم. از تمام گِـيت ها كه مي خواستيم رد شيم، شلوغ پلوغ مي كرديم و با سر صدا و شوخي با مسئولش رد مي شديم... همه هم بودن. قاليباف كچل، جاسبي دانشگاه آزاد، هاشمي شاهرودي، نصفي هم از هيئت دولت و خود دكتر. خيلي وقت بود دكتر رو نديده بودم. برگشتنه هم كلي خنديديم. هرچي موتور كه از كنار ماشين مي خواس رد شه، حسابي مي رفت سر كار. سر خيابون اصلي نرسيده به خونه هم چند تا ديگه از رفقا رو ديديم و مجددا همون اتفاق قبلي كه رضا گفته بود، افتاد. با اين تفاوت كه اين دفه رضا راننده بود و من موندم اون زير. خلاصه اينكه ديدن رفقا ما رو از اعصاب خوردي در آورد. و اين فايده داشتن رفيقه كه از زغال خوب هم بدتره. پ.ن: ديروز قبض موبايل ها هم با سر و شكلي كاملا جديد اومده بود. يه نيگا كردم و كفم بريد... فقط شيش هزار تومن؟ بعدش كه با دقت بيشتري نيگا كردم ديديم نه، شصت هزار تومنه. پ.ن2: در يك حركت انتحاري، يه نفر تمام لينكاي منو پاك كرد. اونايي كه يادم بود رو اضافه كردم. بقيه اي هم كه من يادم رفته، بگن تاAdd بشن.
پست قبلي حذف شد. دليلش رو هم اينقدر با اي ميل و كامنت و حضوري(!) نپرسيد. ديروز امتحان راهسازي داشتم. از اون امتحاناي خفن. فقط فرمولهاي اين درس حدود دو تا برگه پشت و رو A4 ميشه. هيچ كدومشون هم از يه خط كمتر نيستن. چيزي كه توي دانشكده هاي فني – مهندسي معموله، اينه كه اينجور وقتا امتحان يا Open Book برگزار ميشه يا اينكه استاد اجازه ميده با خودمون فرمولها را بياريم سر جلسه. براي اين امتحان، حالت دوم اتفاق افتاده بود. يعني اينكه ما با نامردي تمام، همه اثباتهاي قضيه ها، تعريف ها، مثالهاي جزوه و خلاصه همه چيز رو نوشتيم توي برگه، با خودمون برديم سر جلسه. حالگيري هم يعني اينكه استاد بياد بگه كه فرمول لازم نيس. برگه هاتون رو بذارين تو كيفتون، كيفتون رو هم بيايد بذاريد جلوي كلاس... هرچي هم كه لازم باشه خودم پاي تخته برا همه مي نويسم. اون هم دقيقاكِي؟ وقت توزيع برگه ها كه حتي وقت نكني روي ميز يا كف دستت هم يادداشت بنويسي. خلاصه اينكه در حين توزيع برگه ها، استاد شروع كرد به نوشتن فرمولاي لازم(!) روي تخته. يعني اينكه فقط فرمولايي كه طولشون از سه خط بيشتر بود و خودش هم بلد نبود حفظشون كنه، رو تونستيم داشته باشم و براي بقيه يا بايد مثل دانشمندايي كه تونستن يه بار اينا رو كشف كن، ما هم دوباره به دستشون بياريم، يا اينكه هم نداره. همون... اونايي كه از بچگي با رياضي مشكل داشتن و هيچ وقت نتونستن يه اثبات ساده رو ياد بگيرن، اينجا رو نخونن، برن يكم پايين تر از اونجا ادامه بدن. ولي بقيه به اين قسمت توجه كنن: مساله مال وقتيه كه مسير دوتا جاده به هم مي رسه و براي وصل كردنشون بايد از دو تا قوس استفاده كرد. اين دو تا قوس، هركدوم قسمتي از كمان يك دايره اند. به اين ترتيب هنگام عبور ماشين ها از جاده، نيروي گريز از مركز و اصطكاك لاستيك ماشين با جاده، دو نيروي متقابلند كه در نهايت بايد ماشين از روي جاده ليز نخوره. اين شكلي. T، فاصله اون نقطه ها تا محل تقاطع خطوطه. R هم شعاع دايره هاس. موقع نوشتن فرمول من يه چيزايي يادم بود كه توي قسمت دوم، بايد وسطش، بعد از اون كسينوسه، منفي باشه. ولي مثبت بود... مساله رو حل كرديم و موقع رسمش كه شد هر چي خط كش رو هل مي داديم بين اون دوتا خط، اندازه ها جا نمي شد. مساله رو دورش زديم و رجوع كرديم به اطلاعات دوران خوش دبيرستان. ديديم آره... اون منفيه بايد مثبت بشه... با اطمينان دستمون رو گرفتيم بالا و گفتيم استاد اونجا اشتب كردي. اولش هيچ جوره قبول نكرد و گفت دوباره حل كن فرمول درسته. بعدش كه راه دوم رو نشون دادم، يه نيگاهي به ما كرد، رفت يه نيگا هم به جزوش كرد و گفت : دوستان دقت كنن... اون مثبت اونجا بايد منفي باشه... آه از نهاد همه بلند شد. همه كه مثه ما نفهميده بودن كه... با همون عددا حل كرده بودن و داشتن شكلش رو مي كشيدن و اين حرف استاد يعني همه چيز از اول. بعدش استاد دوباره يه نيگا به ما كرد و گفت: يه نمره هم براي اويس كه تونست اين اشتباه رو پيدا كنه. استادش از اون استاداي گيره... برا همين اين حرف آخرش خيلي حال داد... پ.ن: اين امتحان ساعت 5 بعدازظهر شروع شد و با اينكه 5-4 تا سوال بيشتر نبود، تا ساعت 8:30 شب طول كشيد و باعث شد كه بازي ايتاليا و چك رو سر امتحان باشيم. خوش به حال اونايي كه امتحاناشون تموم شده و با لذت و بي دغدغه ميشينن از جام لذت مي برن...
|
ABOUT
من؟ MENU
Home
|