|
آنچه شما با جهاد و مقاومت بينظير خود به امت اسلامي هديه كردهايد از حد توصيف اين جانب بالاتر است، جهاد دلاورانه و مظلومانهي شما كه نصرت الهي را به شما ارزاني داشت، بار ديگر ثابت كرد كه سلاحهاي مدرن و مرگبار در برابر ايمان و صبر و اخلاص، ناكارآمد است و ملتي كه ايمان و جهاد دارد مغلوب سيطرهي قدرتهاي ستمگر، نميشود... پيروزي شما پيروزي اسلام بود... شما توانستيد به حول و قوهي الهي ثابت كنيد كه برتري نظامي به ابزار و سلاح و هواپيما و ناو و تانك نيست؛ به قدرت ايمان و جهاد و فداكاري همراه با عقل و تدبير است... شما به ملتهاي عرب، عزت بخشيديد و تواناييهاي آنان را كه دهها سال به وسيلهي تبليغات و سياستهاي استكباري،انكار شده بود، در صحنهي عمل به همه نشان داديد... به شما و ديگر برادران و دلاوران عرصهي جهاد، درود ميفرستم و دست و بازوي همهي شما را ميبوسم. ولي امر مسلمين حضرت آيتالله خامنهاي "چه حالي كردم روي اين اسرائيليا كم شد." اين جمله اي بود كه اين روزا زياد شنيديم. شوخي نبود. ششمين ارتش مجهز دنيا كه از هيچ لحاظ كمبودي نداشت. نه موشكهاي هدايت شونده، نه زير دريايي و ناو و ناوچه، نه هلي كوپتر و هواپيماي جنگي، نه از نظر نيرو و نه حتي از نظر لابي در سازمان ملل. اين نبرد به خاطر گروگان گرفته شدن دو سرباز اسرائيلي شروع شد ولي اسرائيل مي خواست با مظلوم نمايي و همراه كردن جهان با خود، يه جنگ از پيش برده راه بندازه و در اين گير و وير، يه گروه رو از بين ببره. گروهي كه از بدو تاسيس منافع اونا رو به مخاطره انداخته بود. يك گروه كوچك ولي با يك رهبر بزرگ؛ به نام سيد حسن نصرالله. ماجرا از چند سال پيش شروع شد. وقتي كه اسرائيل شرط آزاد سازي سمير قنطار، نسيم نسر و يحيي سكاف را آزادي رون آراد، اعلام كرد؛ خلباني كه حدود 20 سال پيش با هواپيماش توي لبنان سقوط كرد و اسرائيل ادعا مي كنه كه الان در ايرانه. لبنان ولي چند تيكه استخون به اسرائيل داد و گفت آراد همون وقت مرد. اما اسرائيل نپذيرفت. حزب الله هم اعلام كرد به تلافي، از نظامي هاي اسرائيل گروگان مي گيره تا بتونه تبادل اسير كنه. تمام مرز لبنان و فلسطين، با شبكه اي فلزي به ارتفاع حداقل دو متر در تمام مناطق از هم جدا شده. در تمام مسير هم دوربين هاي فيلم برداري حركت هر جانداري رو كنترل مي كنه. مسلسل هاي خودكار حرارتي هم امكان عبور از مرز رو غير ممكن مي كنه. با چنين وضعي دو سرباز اسرائيلي به اسارت حزب الله در اومدن. بعدش حزب الله اعلام كرد كه آماده تبادل اسراست. ولي يك نخست وزير تازه كار به نام ايهود اولمرت تحت فشار افراطيون يهودي، اعلام كرد كه تبادل اسرا را نمي پذيره و تصميم داره كه حزب الله را نابود كنه. كاري كه نتانياهو و حتي شارون هرگز انجامش نمي دادن. چون ماجراي اسير گيري و تبادل طرفين، هر چند وقت يك بار بدون دردسر انجام مي شد و آب از آب هم تكون نمي خورد. ولي اين بار ديگه نتونستن موجوديت اين حزب رو تحمل كنن. حزب الله... و اين وعده حتمي خداوند است: فان حزب الله هم الغالبون... حزب الله؛ دست پرورده ايران و اعتبار و افتخار ايران. و در راس آن يك رهبر كاريزماتيك به نام سيد حسن نصرالله. شخصي كه تونسته بين شيعيان، اهل تسنن و حتي مسيحيان لبنان، محبوبيت فوق العاده اي كسب كنه. جهان عرب در عصر كنوني كمتر كسي رو داشته كه بتونه اين جوري بهش افتخار كنه. در واقع بعد از جمال عبد الناصر، رهبر فقيد مصر كه اون هم محبوبيت فوق العاده اي داشت و به طرز مشكوكي از دنيا رفت، هيچ كس تا اين حد نتونسته بود جلوي اسرائيل مقاومت كنه و در نتيجه محبوب بشه. (مي دونستيد همين چند وقت پيش، فقط توي يك روز، سه تا عمليات هلي برد اسرائيل براي دزديدن سيد حسن نصرالله ناكام مونده؟) سمير قنطار (يكي از سه اسيري كه الان دست اسرائيله و اسرائيل اعلام كرده به هيچ وجه تحويلشون نمي ده)، حتي شيعه هم نيست. او يك كمونيست و عضو جمعيت خلق براي آْزادي فلسطينه كه در لبنان اسير شده. ولي سيد حسن نصرالله به او لقب عميد الاسرا يعني سردار و سرسلسله اسرا ناميد و با اين كار، مقاومت نه فقط مختص شيعه، كه متعلق به همه مردم است. در حالي كه ما هنوز هفته وحدت تموم نشده، جشن عيدالزهرا مي گيريم و براي مسخره كردن و توهين و بي اعتبار كردن و ناسزا و تهمت به عُــمَــر(خليفه دوم) چيزي كم نمي ذاريم و با اين كارمون فقط به اختلاف بين شيعه و سني دامن مي زنيم، همين بيخ گوشمون توي لبنان سيد حسن نصرالله حرف امام (ره) رو خوب فهميده. يكي از بچه ها تعريف مي كرد توي يه مجلسي كه هم شيعه، هم سني هم مسيحي بود، در حين صحبتاي سيدحسن نصرالله، يك نفر تكبير گفت. مي گفت خيلي دوس داشتم ببينم تكبيرشون چيه. اين بود: الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر، خامنه اي قائد، حرب حرب حتي النصر. معنيش كه واضحه؟ الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر، خامنه اي رهبر، جنگ جنگ تا پيروزي. مي گفت زنه مسيحي بود، حجاب نداشت ولي دستشو مشت مي كرد، بالا مي آوُرد مي گفت خامنه اي قائد. محبوبيت سيدحسن نصرالله، بعد از عمليات انتحاري پسر ش، سيد هادي يسيار زيادتر شد. در يك وصيت نامه احساسي، سيد هادي پدرش رو تقدير مي كنه و به قلب اسرائيل حمله مي كنه و شهيد مي شه. با شهادت سيد هادي، براي اولين بار در تاريخ لبنان، خيل نامه هاي ابراز تسليت از طرف تمامي شيوخ عرب، رؤساي قبايل لبنان و شخصيتهاي سياسي جهان اسلام، به سوي سيدحسن سرازير شد و به نوعي حزب الله رسما از طرف همه مورد تاييد قرار گرفت. سيد حسن نصرالله، دبير كل فعلي حزب الله، بعد از ترور سيد عباس موسوي توسط اسرائيل، به اين سِـمـَت انتخاب شد. او پانزده سال هم در حوزه نجف سابقه تحصيل داره. بعد از ترور عباس موسوي، شوراي تصميم گيري حزب ، به اتفاق آرا سيدحسن نصرالله را به جانشيني او برگزيد. سيد حسن نصرالله در سال 2000 هم به عنوان مرد سال جهان عرب برگزيده شد. آرام نشسته اي، آرام؛ سيد حسن. غوغايي است ولي؛ چگونه مي تواني اينگونه آرام باشي؟ مگر تو ترس نداري؟ مگر نه اينكه نداي هل من ناصرت را كسي پاسخ نداد؟ چگونه اين قدر مطمئن سخن مي گويي؟ چرا هيچ نشاني از مصلحت و منفعت در سخنانت نيست؟ سيدحسن، مرداني مثل تو در جهان كم شده است. تو مانده اي و سپاه قليلت و مقابلت ولي دشمن خونخوار و تا بن دندان مسلح. از شرق تا غرب عالم. مي ترسم سيد... نكند... نكند... نه، بمان. دنيا به مرداني چون تو احتياج دارد. بمان و به جاي همه زبونهاي دنيا شانه غولها را به خاك بمال... پ.ن: چن وختیه نیلوفر گوشیش خراب شده، یه گوشی زاغارت تر گرفته دسش که فقط ویبره داره و زنگ نمی خوره. رضا هم بهش گفت یه زنگوله ببند به این گوشکوب، تا وختی یکی کارت داره دهنش سرویس نشه.
اگه در اين خيال خام هستيد كه اعتكاف مي تونه ما رو آدم كنه، سخت در اشتباهيد. لطفا با خوندن چند خط اول گول نخوريد و تا آخر پست رو حتما بخونيد. از خيلي وقت پيش دلم هواي اعتكاف كرده بود. راستيتش پارسال كه رفتم دانشگاه تهران، خيلي حال داد. از سعيد حداديان كه دعاها رو مي خوند و حاج آقا پناهيان كه توي سخنرانياش شروع مي كرد به تعريف و تمجيد از ماها و اين كه شماها چقدر خوبيد و چقدر گَــليد و خدا خيلي دوستتون داره و اين حرفا، و حاج مهدي سماواتي، كه ميومد مناجاتاي دم صبح قبل از اذون رو مي خوند. قبل خوندنش يه سري چراغ سبز خيلي ناز بالا سرمون بود. اونا رو روشن مي كردن، حاج مهدي هم شروع به خوندن مناجات اميرالمومنين مي كرد و بچه ها با اين حس و حال از خواب پا مي شدن. اين مناجات، يه صحبت خيلي عاشقانه و قشنگه با خدا كه حضرت امير (عليه السلام) توي مسجد كوفه خونده: مولاي يا مولاي، انت الهادي و انا الضال و هل يرحم الضال الا الهادي: اي سرور من؛ تو رهنمائي و من گمراه شده. و چه كسي به گمراه رحم كند غير از رهنما؟ امسال ولي سرم خيلي شلوغ بود. يه ماموريت سه روزه آخر هفته داشتم از طرف شركت، بيرون تهران؛ كه كنسل شد و شدش يه روزه همين تهرون. اين جوري كه شد، با رئيس هماهنگ كردم كه مارو بيخيل شه. آخه بچه ها شب اومدن گفتن امسال جمع شيم مسجد خودمون واسه اعتكاف. (كه جزء بهترين مساجد مجري اعتكافه. مثلا دعوت از سيد احمد خاتمي (امام جمعه تهران) براي سخنراني مسجد، يه كار كاملا معموله) ظرفيتشون مي گفتن كه تكميله. حتي يه نفر هم جا ندارن. مي گفتن برو جاي ديگه. ولي با پررويي همون سر شب رفتيم پتومون رو پهن كرديم بهترين جاي مسجد. جايي كه هم ديد خوبي داشته باشه، همم ما رو كمتر ببينن و هم اينكه بشه تكيه داد. بعد رفتيم گفتيم: سلام... ما اومديم... اصلا روش نشد كه بگه شرمنده، جا نداريم. ظرفيت پُـره. فقط گفت پولي كه از بقيه گرفتيم رو اگه دوس داشتي بده. ما هم گفتيم اگه مراسمتون خوب بود، شايد. يه فكري مي كنيم. سخنران روز اول سيد احمد خاتمي بود. انگاري گفته بود وقتم پُـره، گفته بودن بهش حاج آقا چي جوريه برنامه تون؟ مثلا گفته: 9 تا 11 فلان جا، 12 تا 2 جاي ديگه و همين جور تا آخر. اونا هم گفتن خب قبل از همشون ساعت 7 صبح بيايد. اون هم توي رودربايسي قبول كرده. البت اينو با شوخي به همديگه مي گفتيم. بعد از اينكه ديديم ساعت 6:30 صبح بلندگوها روشن شده و هي ميگن: آقا (و خانوم!) پاشيد، نخوابيد. سخنران مهم داريم. كاري نكنيد كه ديگه دعوتمون رو قبول نكنه. ما كه تا آخرشم آدم نشديم. اين كه اول كار بود. همون ته مسجد دراز كشيده بوديم تا اومد از جلوي ما رد شد و سخنرانيش رو كرد و وسطاي صحبتش هم خوابمون برد. اونايي كه بيدار موندن (يعني همه غير از ما) گفتن جالب صحبت كرد. دعاهايي كه برا ين چند روزه هم خونديم خيلي قشنگ بودن. شب اول دعاي توسل رو خونديم: انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بك الي الله؛ و قدمناك بين يدي حاجاتنا؛ يا وجيها عندالله، اشفع لنا عندالله. روز دوم جامعه كبيره رو خوندم. دعايي كه خطاب به ائمه وارد شده و يه سِير كامل عقيدتيه. اوج دعا هم آخراشه: بكم ينزل الغيث و بكم يمسك السماء ان تقع علي الارض الا باذنه و بكم ينفس الهم و يكشف الضر يعني: باران به امر شما نازل مي شود و بخاطر شماست كه آسمان نگه داشته شده كه بر زمين نيفتد. غم اندوه را شما از بين مي بريد و شمائيد كه سختي را رفع مي كنيد... و روز آخر هم اعمال ام داوود كه يه قرآن خوني مفصل در حد هفت جزء. هر چي مي خونديم تموم نمي شد. چندتا حافظ كل نشسته بودن تند تند مي خوندن. بعدشم يه دعاي خيلي قشنگ... روز آخر و اين دعاي آخر. اذان مغرب رو كه دادن انگار مي خواستي از يه چيز خيلي دوس داشتني جدا شي. ده ساله توي اين مسجد ميريم و ميايم، تا حالا اين جوري نشده بودم. خيلي سخت بود دل كندن... اونقدري كه راضي شدم پولمو بدم. خب... اصل ماجرا از اينجا شروع ميشه: در كل برا من يكي كه خيلي فايده داشت اين سه روز تنهايي با خود. مثلا كلي كتاب نخونده رو خوندم كه نمي تونيد حدس بزنيد: حدود هزار صفحه كتاب خوندم. از اول امسال تا حالا كه هيچ... از اول عمرتون اين قدر مطالعه غير درسي (قابل توجه آقا رضا) داشتيد؟ يه رمان 700 صفحه اي، يه مجموعه شعر خيلي ناز، تورق دو تا كتاب؛ يكي از سيد مهدي شجاعي يكي هم عقل سرخ از رحيم پور ازغدي. وقت آزاد اونجا زياد بود. مثلا موقع سخنرانيا رمان مي خوندم، موقع دعا صحبت مي كرديم، موقع خواب بقيه كتاب مي خونديم و موقع بيداري بقيه مي خوابيديم. كفر همه رو در آوُرده بوديم. ولي عوضش موقع افطار و سحر جبران مي كرديم. پا مي شديم چايي مي داديم، آب مي داديم، غذا توزيع مي كرديم، و در آخرين نفري مي شديم كه غذا مي گيره. جوري كه يه روز غذا نرسيد بهمون و مجبور شديم بال و گردن مرغ رو كه مي خواستن بريزن دور بخوريم. (تف... تف به ريا) پ.ن1: يه پدر و پسر بودن صاف جلوي ما كه حسابي بهشون حسوديم شد. باباهه اينقد با پسرش رفيق بود كه من ا دوستام.برا هم غذا مي آوُردن، با هم شوخي مي كردن، نيم ساعت تموم مي شستن به صحبت با هم (تا حالا يه صحبت دوستانه و مفصل با باباتون داشتيد؟ باباها بر عكس مامانا يه دنياي كاملا جدا دارن. نمي دونم چرا نميشه. آدم اين قدر كه با مامانش راحته عمرا با باباش باشه). خلاصه اينكه ديديم اين جوري هم ميشه بود... پ.ن2: از رفقاي پاكار هميشگي فقط اون جونور با ما بود كه اونم زياد دم پر ما نمي اومد. مي نشست پيش چندتا رفيقاش. آخه مي دونه كه ما به اين گونه از جونورا آلرژي داريم.
او قهرمان بزرگ همه داستان هاي قشنگي است كه ده ها بار شنيده ايم و باز هم دوست داريم بشنويم. آن قدر دوست داشتني است كه دوست داشتنش كاملا عادي است... آن قدر بزرگ هست كه كسي به خودش زحمت نمي دهد بيشتر بشناسدش... اما اين طوري، او فقط يك قهرمان بزرگ و دست نيافتني باقي مي ماند. 1- زخم بدي بود، تير تا استخوان رفته بود، وقتي نماز مي خواند تير را بيرون كشيدند و متوجه نشد. 2- پيامبر بايد به مدينه مي رفت. شب داوطلبانه در بستر پيامبر خوابيد تا كسي نداند پيامبر رفته است. 3- يكي بايد جلوي اين غول بي شاخ و دم را مي گرفت. تنها او توانسته بود از خندق بزرگ رد شود و حالا رجز مي خواند... پيامبر بين لشكر چشم مي گرداند... او مي توانست، اما هنوز جوان بود... رفت و كار را تمام كرد. 4- اين يكي رو خود حضرتش تو نهج البلاغه گفته: شما از رابطة نزديك من و پيامبر خبر داريد. من دنبال او بودم چون بچه شتري كه پي مادرش مي رود. هر روز گوشة تازه اي از اخلاقش را به من نشان مي داد و مي گفت كه چنين باشم. من با او بودم وقتي قريش گفتند: تو ساحر و دروغگويي. به او گفتند: تو ادعاي بزرگي كرده اي، پس اگر مي خواهي باورت كنيم بايد آن چه مي خواهيم انجام دهي. فرمود: چه مي خواهيد؟ گفتند: اين درخت را صدا كن و بگو كه از ريشه هايش كنده شود، پيش بيايد و روبه روي تو راست بايستد. فرمود: آن چه مي خواهيد به شما نشان مي دهم، ولي مي دانم شما به سوي خير نمي آييد. پس فرمود: اي درخت، من رسول خدايم. با ريشه هايت از خاك بيرون بيا و با اجازة خدا روبه روي من بايست. قسم به خدا كه من ديدم درخت پيش آمد، با صدايي شبيه وزش باد يا به هم خوردن بال پرنده. شاخة بالايش را روي سر پيامبر گسترد و بعضي شاخه هايش را گرفت بالاي دوش من. قريش گفتند: بگو نيمي از درخت بيايد و نيم ديگر بماند. حضرتش چنين كرد. نيمي از درخت، چنان شگفت انگيز و سريع پيش آمد كه نزديك بود به بدن پيامبر بپيچد. من گفتم: لا اله الا الله من به تو ايمان دارم. گفتم: من اولين كسي هستم كه اعتراف مي كند كه درخت به فرمان تو بود. همة آن قوم گفتند: ساحري تردست و شگفت انگيزي. كسي غير از اين پسر هست كه تو را باور كند؟ و منظورشان به من بود. و من از آن دسته مردمان ام كه سرزنش هيچ سرزنش كننده اي آن ها را از راه خدا باز نمي دارد. من از آن دسته مردمان ام كه دلشان در بهشت است و بدنشان مشغول كار. فكر مي كنم لازم نيست ادامه دهيم. داستان هايي كه از او تعريف مي كنند را مي شنوي و از اين كه دوستش داري، از اين كه فكر مي كني لابد دوستت دارد، كيف مي كني. اما او همچنان غريب و مظلوم مي ماند. كسي نمي خواهد درست بداند، همه چيز را بداند، همان چيزهايي كه مي داند براي افتخار كردن كافي است. اما اين آينه هاي شكسته كه در دست مي گيريم، با همه درخشندگي شان خورشيد را زشت نشان مي دهند؛ خرابش مي كنند... خورشيد را بايد تمام و كمال ديد. از اميرالمومنين براي ما زياد گفته اند، اما نه از همه چيزش. مي گويند عادل بود و همين عدالتش كينه برانگيز بود و ما فكر مي كنيم كه لابد آن قدر سخت مي گرفته كه بعضي ها نمي توانسته اند تحمل كنند. بعد هم برايمان مي گويند كه عثمان بن حنيف، والي بصره را كلي سرزنش كرد كه چرا به مهماني اشراف رفته است و ما خيال برمان مي دارد كه اصلا عدالت با سياست نمي سازد و اگر بخواهي سخت بگيري، همه دلخور مي شوند و كار لنگ مي ماند. همه كتاب هاي تاريخ مان وقتي به حكومت پنج ساله امام علي مي رسند، مي گويند كه جنگ بود و جنگ؛ هر روز با يكي و اين كه تمام مي شد، كار آن يكي بالا مي گرفت. آن وقت، ما فكر مي كنيم مردم بيچاره زير اين تيغ عدالت چه سختي هايي كشيده اند و چون رويمان نمي شود كه تقصير اين ها را گردن قهرمان دوست داشتني مان بيندازيم، مي گوييم بالاخره يك آدم تنها كه نمي تواند حريف اين همه مشكل بشود. اما نمي دانيم همين امام علي، با اين كه پنج سال بيشتر بر سر كار نبود و سه بار هم به جنگ رفت، در همين پنج سال بيمه اجتماعي راه انداخت، يعني به هر آدم يتيم، از كار افتاده يا پير از بيت المال حقوق مي داد. امام علي براي لشكريان هم حقوق منظم تعيين كرده بود كه در هنگام جنگ، به خانواده آن ها داده مي شد. گندم عربستان گندم خوبي نبود. امام علي دستور داد كه بذر گندم مرغوب از ايران بياورند و به عرب ها ياد داد كه گندم جديد را چطور در زمين هاي خشك عربستان بكارند تا جنس گندم عوض شود. در جده كارگاه كشتي سازي تاسيس كرد و براي بخش هايي از سرزمين هاي اسلامي كه باران هاي موسمي داشت، آب بند [سد] ساخت تا آب بماند و هدر نرود. امام علي ستاره شناس خوبي بود و علاوه بر آن، از علم طب خيلي مي دانست. براي يكي از بيماري هاي شايع، دارويي ساخت و همه مردم را موظف به خوردن آن كرد تا بيماري ريشه كن شود. ايراني ها از همان اول كار خيلي دوستش داشتند... در زمان عمر چندين بار به مدينه آمدند تا از نزديك ببينندش و حتي از او دعوت كردند تا به دانشگاه جندي شاپور بيايد و طب و نجوم درس بدهد. مي گويند امام علي با ايرانيان به زبان فارسي حرف مي زد، به فارسي برايشان نامه مي نوشت و از نوشته هايي كه در خانه اش نگاه مي داشت، خيلي هايشان به زبان فارسي بود. در حالي كه امروز ما خيلي از نامه هايي كه دانشمندان اسلامي مي نوشته اند را اصلا نمي توانيم بخوانيم، بس كه بي خود و بي جهت عربي قاطي اش كرده اند. امام علي را دوباره بايد شناخت. آن وقت هم مي توانيم به اش افتخار كنيم و هم با افتخار راهش را دنبال كنيم. پ.ن: وقتي قسمت باشه... پارسال دانشگاه تهران اعتكافش خيلي حال داد. امسال ولي هرچي فكر كردم، ديدم نميشه. كاراي شركت خيلي زياد بود... ولي يه دفه پنج شنبه خالي شد، كار چهارشنبه (فردا) هم خيلي سبك شد. به آقاي رئيس گفتم اگه بشه نيام، فكر نمي كردم قبول كنه، ولي گفتش يه نفر رو بفرست جاي خودت. اشكال نداره. به اين آقا گفتم يكي رو جاي من بفرسته، با كمال وقاحت گفت: غصه نخور، يه كارگر افغاني از سر چارراه مي برم به جات
ديروز آخر وقت بود كه بر و بچز شركت آمار در آوُِردن كه بعـــله؛ تولد جناب رئيسه. اين رئيس ما، يه بچه با حال هم سن و سال خودمونه كه توي كار با هيشكي شوخي نداره. ولي بيرون محيط كار، ظرفيت شوخيش بالاس. هم جنبه شوخي داره، هم اينكه سروقتش با همه شوخي مي كنه. بعد اينكه فهميديم تولدشه، اولا از اينكه ما قضيه رو فهميديم، واقعا واسش متاسف شديم... بعدشم گفتيم امروز كه ديگه دير شده. فردا قضاش رو به جا مياريم. قرار هم شد اميرحسين مقدمات كار رو فراهم كنه تا فردا خودمون بيايم. تا امروز... خود جناب رئيس يه مقدار كار داشتش، و مطابق ميل ما دير اومد. ما هم بادكنك رنگي (از اينا كه شكل قلبه) خريديم و شروع كرديم به بادكردن. (خودمون نه ها... بادكنكا رو ميگم.) حسين هم از همه دُنگ جمع كرد كه بره هديه بخره. اين كاراي ما به شدت جلب توجه عمومي رو بر انگيخته بود. هر كي رد ميشد مي گفتش: آقا چه خبره اينجا؟ از يه طرف نمي شد به همه بگيم كه تولد كيه، از يه طرف هم خب... حرف كه تو دهن بچه ها نمي مونه كه... خلاصه اينكه يه سري هم كه نبايد مي فهميدن، بو بردن كه قضيه چيه و حتي حاضر شدن دُنگشون رو هم بدن. ما هم با نامردي، پولو گرفتيم و بعدش دَكِـشون كرديم كه برن. حسين كه برگشت واقعا به سليقش احسنت گفتيم. يه چيزاي رديفي خريده بود كه شاخ در مي آوُردي. يه آدامس كوچيك كه بعد از كادو كردن شدش عين يه جعبه سكه طلا، يه پفك از اين خانواده ها، دو تا كرانچي، يه شامپو بچه، يه پستونك (آره؛ پستونك)، يه دونه شير پاكتي با بيسكوييت، يه دونه لـُپ لـُپ و براي حفظ معنويت، يه دونه چفيه. البت يه چيز ديگه كه داشت به تصويب شوراي سياست گذاري (خوب بود آقا رضا؟) داشت مي رسيد و من اونو وتو كردم، اين بود كه ريشاي جناب رئيس رو هم بزنيم تا نتونه ديگه هيچ جا سرشو بلند كنه. حسين يه كيك از اينHappy Birth Day هاي جينگيل خريده بود و يه كلاه بوقي توپ. از اينا كه روش شكل يه فيل با خرطوم درازه. اول نمي خواست بذاره سرش. مي گفت زشته... ولي بااصرار راضي شد كه تن به اين كار سخيف بده. موقع كيك خوردن، دو تا پارافين روي كيك بود كه شبيه گل رز بودن. من برا اينكه تابلو نشه، يكيشو برا خودم برداشتم، اون يكي رو گذاشتم تو بشقاب رضا ، گفتم بخور خيلي توپه. ولي نامرد مي دونست انگار. برش داشت گذاشتش تو دهن حسين. اونم از همه جا بي خبر، شروع كرد به جويدن... كه يه دفه همه زدن زير خنده. اونم تازه دوزاريش افتاد كه قضيه چيه. دس كرد تو دهنش و گل رزه رو با يكم كيك كه تو دهنش باهاش مخلوط شده بود درآوُرد و انداخت. يه سري از اين آدماي بي جنبه نديد بديد، حالشون بد شد. مي گفتن اَه اَه اَه... آخي... چه دوراني بودا... برا اينكه به غذامون دس نزنن، توش تف مي كرديم. ولي مگه فايده داشت؟ يكي از ديدني ترين صحنه ها، موقع باز كردن كادو ها بود. اول خودشم باورش شده بود كه ما آدم شديم. ولي بعد از باز كردن يكي – دو تا كادو، گوشي اومد دسش... ديگه با احتياط باز مي كرد. آخر سر هم عين يه آدم جنتلمن و باكلاس، از يك به يك بچه ها تشكر كرد و خدافظي كرد و رفت. و حالا بود كه ذات بچه ها رو مي شد. از اونجايي كه كادو(؟!) هاي خوردني، نظير پفك و كرانچي، در حضور جمع خورده شده بود و بقيه كادوها رو دست نزده بود و گذاشته بود بمونه رو ميز، دعواي خونين سرشون راه افتاد. يكي مي گفت تولد برادر زادمه، من كلاهشو ميخوام، سه نفر داشتن سر لپ لپ با هم دعوا مي كردن (راستي دقت كرديم كه لپ لپ اصلي بخريم و تقلبي نباشه)، يكي ديگه داشت توي شيشه شير، پفك هل مي داد... خلاصه بساطي بود. راستي تركوندن بادكنكا هم جالب بود. هركي داشت به سهم خودش، عقده هاي فرو خوردشو بروز مي داد. يكي با سوزن، يكي ديگه با چِلوندن، يكي با خودكار و يكي مثل من، با نشستن روي اونا ... پ.ن: صبحش كه داشتيم ميومديم، ماشين زوج بود و نمي تونست بره توي طرح... افسر اول سرش پايين بود نديدمون... دومي داشت يكي ديگه رو جَريمه مي كرد، حواسش نبود... ولي سومي ديگه گفتش بزن كنار... اينجا بود كه بچه ها شروع كردن به رو كردن كارت: رضا كارت خبرنگاري يكي از مهمترين سايتهاي خبري كشور رو در آوُرد، حسين اون كارته كه رضا اينجا هم گفته (يه كارت خف، كه فقط عكسه و مشخصات و امضا. هركي ببينه، فكر مي كنه چي هست)... من هم يه كارتي كه بعضي وختا جواب داده بود... ولي هيش كدوم افاقه نكرد و داشت جريمه مون مي كرد كه خود راننده، از بالاي آفتابگير ماشين، يه كارت در آوُرد كه ديگه گنده تر از اون افسر زپرتي هم نمي تونست نه بگه. پ.ن۲: آقا مهدي اين كامنت رو گذاشته: یه سوال فنی: این قضیه نیلوفر چیه؟. تو دهات ما که اسم نیلوفر رو روی دخترا میذارن. پس چی جوریه این نیلوفر همش با شماهه؟ اينم جواب آقا رضا كه اونم كامنت گذاشته: جواب سوال فنی آقا مهدی (گلپسر): مگه مشکلی داره که ما با نیلوفر بریم اردو؟
|
ABOUT
من؟ MENU
Home
|