تبليغاتX
در يمنی و با منی

در يمنی و با منی

 

هرگونه سوء برداشت احتمالي نسبت به مكانها و افراد اين پست كاملا عمدي است. لطفا به گيرنده ها دست نزنيد.

 

 

تابستون امسال رديف بود. يه سري اصفهان بود كه گزارش نشد، يكي ديگه همدان بود كه گزارش شد، و سومي و آخري هم مشهد بود.

 

از يه هفته قبل رضا رو توي خونه شون  قرنطينه كرديم كه يه وقت بلا - ملايي سر خودش نياره. البت از يه جهت خيالمون راحت بود، چون توي اين اردو هم پسرا بودن هم دخترا و از اونجاي كه هر وقت ما مي خواستيم با پسرا بريم رضا براي اومدن بهانه مي آورد، اين بار يك كم  خيالمون راحت بود. پسرا و دخترا دوتا اتوبوس بودن كه قرار شد ما با اتوبوس پسرا باشيم.

 

تا پاي اتوبوس حواسمون به رضا بود كه بهونه نياره. البته ما منتظر بهونه بوديم كه پايه بشه باهاش برگرديم. آخه داشتيم تنها مي رفتيم.

اي روزگار...!! آدم دوتا اتوبوس پسر و دختر رو ببره ولي تنها باشه...

 

 

هتلش توي مشهد از اين هتلاي توپ بود. از اين آسانسور  شيشه اي ها كه تا بالاي ساختمون ميره، استخرو سونا هم طبقه آخر و نكته انحرافيش هم دستشويي فرنگي بود و از اونجايي كه بعضي از دوستان بلد نبودند ازش استفاده كنند يا بايد تا طبقه اول مي رفتند يا اينكه مثل فليم نان...عشق...موتور1000 ،  دوپايي بشينن روي سنگ دستشويي.

 

 

براي رفتن به حرم درهاي زيادي وجود دارن: باب الرضا، باب الجواد و ... ولي اين وسط يه آقاي دنبال بابلسر مي گشت!!! هرچي مي گفتيم بابا اون يه چيز ديگه اس، به خرجش نمي رفت كه نمي رفت.

 

 

نمي دونم شنيدن يا نه؟ مي گن هركي سر قبر شيخ بهايي كه توي حرم امام رضاست فاتحه بخونه سريع كارش راه مي افته   ... گرفتيد كه...؟ ما توي اين بيست وچند سالي كه از خدا عمر گرفته بوديم تا حالا نرفته بوديم اونجا. تا سفر پارسال كه با رفقا  بوديم، اونجا بود كه بچه ها گير دادن بيا بريم سر قبر شيخ بهايي. گفتم: جمع كنيد بابا اين حرفا چيه... اينا همش حرفه.... ول كنيد...  خلا صه كه از ما انكار و از اونا اصرار، تا اينكه  بالاخره  ما رو به زور بردن يه فاتحه خونديم. امسال تازه يادمون اومد كه اِاِاِ...ما پارسال رفته بوديم اونجا، فاتحه خوندن ما همون و  ...  همون. سر همين ماجرا  يكي از رفقا!!! كليد كرده بود كه بايد هر جوري هست منو ببري اونجا، گفتم: بي خيال بابا، مي گفت: نه بايد بريم. صبح آخرين زيارت دستشو گرفتم بردمش يه سوره ياسين خوند. حالا ببينيم اين رفيقمون كي دستش بند ميشه.  شما هم براش دعا كنيد. كارش بد جوري گيره...

 

 

قاعدتا اونجا ما بچه شهرستان حساب مي شديم. هرچي توي تهران خراب شده سر به سر بقيه مي ذاشتيم، اونجا بايد كاري مي كرديم كه حرف برامون دربيارن. فلذا!!! يكي از بچه ها -جواد نام!!!- با اين تريپ توي شهر تردد مي كرد: دمپاي پلاستيكي، جوراب سفيد، شلوار جين، پيرهن سفيد يقه باز و كت روي شونه انداخته. بعضي از بچه ها هم وسوسه مي شدن كه اين رويه پيش بگيرن. ولي خب...

 

 

قسمت سخت و مشكل كار هم در آوردن چشم بازاربود. از اونجا كه همه اين كاره بودن! توي بازار رضا بالا و پايين مي رفتيم، براي انتخاب سوغاتي. آخرسر همچين هم بد نشد. آقا رضا يه سگ خوشگل خريد براي خواهر كوچيكه اش. ولي هرچي بيشتر مي گذشت بيشتر باهاش حال مي كرد. آخر هم به اين نتيجه رسيد كه عروسك رو برداره واسه خودش .

 

 

 

دوستان تقاضاي عسك كرده بودن به شدت... اين منم سمت چپي و سمت راستي آقا رضاي پوشه . وسطي هم نيلوفره كه بين ما نيس و جاش خاليه. براش گل گذاشتيم كه برگرده.

اين عسك مال هتلمون توي مشهده:

 

 

 

  

 

 

 

 

تولد ما هم همونطور كه قبلا گفتيم . اول مهره.  ولي براي اينكه دردسر نشه، شناسنامه اي 25 شهريوره. روي اين حساب اين آقا گير داد كه بايد واست تولد بگيريم ولي مي خواست اين فيلم رو براي ما بازي كنه. كيسه حموم و لنگ و پستونك اين چيزا رو خريده بود... ولي خدا با ما بود كه حالش گرفته شد، همش موند روي دست خودش و مجبور شد بياردشون تهران، تا ببينيم اين كادوهاي تولد قسمت كي بشه.

 

 

با اين حساب تولد ما ميشه شنبه هفته بعد. هركي كه ميخواد كادو بده 30شهريور، پنجشنبه همين هفته، يعني فردا، ساعت8-10شب، بيايد سور مكه نيلوفر. ما اونجاييم. هركي مي خواد بياد اي - ميلش رو بده تا بهش آدرس بديم. موضوع كاملا جديه، نيلوفر داره از مكه مياد مي خواد سور بده . قبلا گفتم كه همه دعوتين. مي دونم كه بي صبرانه منتظر آدرس و زمان دقيقش بودين. البت كادوي تولد ما كه يادتون نمي ره.

  

 

 پ.ن: هفته دفاع مقدس

 

 

برداشت ما از دفاع مقدس                  

 

 

 

+نوشته شده در 85/06/29ساعتتوسط -- | |



 

*** اين قضيه مال دو-سه روز پيشه. چن روزي نبوديم آخه.

 

 

ديروز توي كار آموزي بعد چند وخت گفتم بريم شركت بد نيست. سپردم به مهندس و ساير مسئولين!!! كه: آقا ما فردا نمي يايم. منتظرمون نباشيد بعد كلي منت گذاشتن كه ‹‹ يعني چي... بذار يه هفته بشه بعد ... چه خبرته بايد بياي نميشه و اينا ...›› قبول كردن كه نيايم.

شب رفتيم خونه يكي دوبار احساس كردم گوشيم داره زنگ مي خوره ولي چون منتظر يه زنگ خاص بودم   زنگاي نا آشنا رو محل نمي ذاشتم. (آخه هر نفر يه زنگ مخصوص برا خودش داره و ما هم ...)

شب ساعت 12 بود كه اين آقا زينگ زد و بعد از ابراز ارادت ما به همديگه از نوع خودمون!!! گفت خبر داري كه شركت فردا تعطيله... انگاري يه سطل آب يخ ريختن سرم. مرد حسابي چرا الان داري مي گي؟ من اون ور گفتم فردا نميام، كه بيام شركت... اون هم طلبكار، ميگه گوشكوبت رو چرا جواب نمي دي؟ ديدم حق باهاشه. كلي حالمون گرفته شد.

بدين ترتيب براي امروز برنامه خاصي نبود. صب، ابوي محترم، يه سري كاراي اداري دادن به ما گفتن حالا كه بيكاري، برو دنبال اينا. ما هم كه حوصله خونه موندن نداشتيم، قبول كرديم.

ساعت 10:30 بود كه يكي از بچه هاي كار آموزي زينگ زد كه بيا بريم كارگاه. يك كم كه فكر كردم (دوباره: چيكار؟ من؟ من چيكار كردم؟ فكر كردم؟ مگه ابزارش هست؟) گفتم باشه. ولي لعنت به اين ترافيك كوفتي كه تا اومديم برسيم نزديك كارگاه، ساعت شد 11:30 . گفتيم الان بريم ديگه خيلي ضايع است. تا بريم ساعت شده 12. وخت ناهار و نمازه تا ساعت 1. ساعت 3 هم كه بايد برگرديم. فلذا!!! ديديم نريم سنگين تريم. بيخيل پونصد تومن كرايه تاكسي تا اونجا شديم گفتيم يه سر بريم پيش نيلوفر.

چند وختي هست كه از شهرك ما رفتن.Expired  شدن آخه. هرچي سعي كردن بمونن نشد. نتونستن... رفتيم محله جديدشون بهش سر زديم تا باهاش خدافظي كنيم. آخه داره ميره مكه. (جهت اطلاع ريحان خانوم كه انم راهيه: برو سراغشو از خدا بگير اونجا همديگه رو پيدا كنين.) بهش هم گفتيم ما اصلا نمي خوايم دعامون كني. با دعاي گربه سياهه بارون نمي ياد. فقط بايد سوغاتي حسابي برامون بياري. ولي جهت اطلاع نيما و تاني كه ميگن همدان اين جور، همدان اون جور، نيلو به عنوان يِي همداني اصيل!!! حتي تعارف نزد بريم بالا خونه شون كه هيچ، يه ليوان آب هم نياوُرد بده به ما كه اين همه راه به خاطرش تو اين تهرون خراب شده گز كرديم. با اين توصيفات بعيده چيز به درد بخوري كه هيچ، اصلا چيزي بياره. فقط گفته 31 شهريور كه برگشتم، يه تالار گرفتيم مي خوايم سور بديم. فقط هم خودتون دعوتيد. به كسي نگيد بيادها... ما هم به وظيفه انساني و ملي و لونه اي!!! خودمون عمل مي كنيم: جهت اطلاع اين آقا، عليرضا جون، آقاي ميم، يحيي(!!!Ignored جونور، مشتبي، رضا پروسسور، سيامك، مسلم، علي، حسين و ساير دوستان؛ از آشنا و غير آشنا، هر كي كه سواد داره و اين وبلاگ رو مي خونه؛ هركي دوستش سواد داره و اون وبلاگ ما رو مي خونه، هركي كه به هر طريقي خبر دار ميشه:

 

31 شهريور يه مراسم شامي هست. كسي جايي قول نده. همه دعوتن. كارت دعوت هم خودم مي ايستم دم در به هر كي بياد تقديم مي كنم. اطلاعات بيشتر نظير مكان و زمان مراسم هم در زمان مقتضي اعلام خواهد شد.

 

 

 

                

 

 

پ.ن1: پدرخانم محترم، رفتن ماموريت شيراز. برادر خانم هم كه چن وختي هست تهران نيستن. اين شد كه وختي شوهر عمه گذرش به تهران خورد و جايي براي شب موندن مي خواست، ما به عنوان آقاي جديد خونه، قرار شد بريم منزل همسر گرام و براي اولين بار بعد از اين همه وخت و براي همراهي با شوهر عمه، به اين كار سخيف تن در دادم. بله... براي اولين بار مجبور شدم(رضا: مي فهمي؟ مجبور شدم...) سريال مزخرف نرگس رو ببينم. و از اونجايي كه همه چيز سريال رو مي دونستم، كفر همه رو در آوُردم: اين كيه؟ احسان چيكار كرده؟ بهروز الان خارجه؟ خارج كجاس؟ شوكت آدم خوبه اس يا آدم بده؟ خلاصه اينكه همه شاكي شدن و اونا هم مثه من لحظه شماري مي كردن تا سريال تموم بشه.

 

پ.ن2: اين يارو ما رو سرويس كرد براي كنكورش. در جريان كارهاش كه بوديد. آي كلاس مي ذاشت... كنكور دارم... نميام باهاتون... خودتون بريد... حالا كه نتيجه ها اومده، مايي كه بي هيچ ادعايي رفته بوديم كنكور داده بوديم بعد چارسال، قبول شديم، ولي اون كوفت هم نشد.

 

پ.ن۳:

 

               

 

 

+نوشته شده در 85/06/21ساعتتوسط -- | |



 

 

                 مهندسا مشغولن... مزاحم نشيد... 

 

                           مهندسان مشغول كارن

تمام تصورم از مفاهیم زیر امروز عوض شد:

کارگاه: تو تصورم کارگاه یک محیط بسته با چند تا دستگاه و چند تا کارگر بود که صبح تابعدازظهرکار می کنن و یک رئیس بد اخلاق که هی میاد سرشون داد می زنه.

مهندس: یه آدم خیلی رسمی با یه عینک بی فرم، با کت شلوار و سامسونت، که وای میسه دستور میده. همه هم ازش حساب می برن.

پروژه: یک عملیات خیلی سنگین و وقت گیر که کار هر کسی نباشه. برای هر پروژه فکر می کردم چند تا مهندس صبح تا شب باید بالا سر کار باشن.

این چند تا از چیزهایی بود که امروز کاملاً عوض شد. کارگاه شد یک محیط باز متشکل از یک پل و دو تا جاده که یکی از روی پل و اون یکی از زیرش رد میشن. مهندس هم هرکسی که توی کار باشه. از آبدارچیِ و کارگر و جوشکار... تا مهندس ناظر واقعی و...

و...

من!!!

بله من...

اونجا یک مهندس بودم؛ حس مهندس عمران بودن خونم بد جوری بالا زد. راه رفتن توی مسیر پروژه، روی پل، نگاه کردن ماشین های سنگین، از غلطک گرفته تا بیل مکانیکی و لودر و گریدر و کامیون و... خلاصه این که خیلی حال داد و به شدت علاقه کم شده نسبت به رشته مون رو برگردوند...

آره من یک مهندس عمران بودم. چیزایی که استادها سر کلاس گفته بودن وما بهشون خندیده بودیم این جا داشتیم به چشم میدیدیم:

تابلیه یا عرشه: به قسمت روی پل میگن.

پریدال: قطعات از پیش ساخته شده برای روی عرشه.

کوله: به پایه زیر پل که بار رو تحمل می کنه میگن.

اَپروج: قست بتنی شروع پل تا آغاز درز انبساط.

لیستوفر: لیست مشخصات کلی آرماتورها.

نئوپِِــرَن: قطعات پلاستیکی فشرده ی ضربه گیر بین پایه پل و روی پل.

و آقای عبایی: مسئول فنی کارگاه، یک آدم بی نهایت بددهن، به شدت این کاره ولی به موقع اش خوش اخلاق و با لهجه مشهدی.

گذشته از این حرفا به این نتیجه رسیدم که مهندس بودن اصلاً سخت نیست. حداقل توی این کارگاه من می تونم جای هر کدوم از اون بالا بالایی ها بشینم چون کاری جز خوابیدن، سیگار کشیدن، شوخی ناجور کردن و غیبت کردن ندارن.

اینا نمونه ای از چند تا سوتیاییه که ما دیدیم. حالا دیگه چندتاش قابل مشاهده نیست بماند...

1- نمی دونم روی پل ها رو دقت کردید یا نه. بعداز حدود سه متر آغاز پل، باید یک فاصله 30 - 20 سانتیمتری فاصله خالی، زیر آسفالت و بالای آسفالت هم حدود 5 سانتیمتر، باشه که توی این پل اصلاً لحاظ نشده بود. مهندس ناظر شهرداری میاد میبینه میگه پس درز انبساطش کو؟ میگن: اِ...!!! یادمون رفت! یک کارگر رو گذاشتن تا بتن رو بشکافه و بین دو قسمت آرماتور میل گرد قرار بده!!!

2- وضعیت به قدری به هم ریختن اونجا که نگو اول صبح راننده بیل مکانیکی از من پرسید اینجا رو بِکَــنم یا نه؟ گفتم من کیم؟ این کیه ؟ اینجا کجاست؟؟؟ اصلاً کسی بهت گفته بکنی ؟ میگه نمی دونم. گفتم شما فعلاًمشغول باش. تا من مسئولش رو خبر کنم.

بعد اینکه حدود پنج متر زمین رو کند، مهندس اومد بالا سرش گفت اِاِاِ... اینجا رو چرا کندی؟ این که سی سانتش بیشتر به درد ما نمی خوره که...

(قیمت کار دستگاهش توی کارگاه ساعتی ۲۰ هزار تومنه و برای هر روز حدود دویست هزار تومن می گیره. یعنی دویست هزار تومن کشک...)

3- توی محسبات فنی میلی متر تعیین کننده است. ولی اینجا حتی برای چند سانتی متر هم اهمیت قائل نمیشن . مثلاً حداکثر فاصله کانیو تا سر جدول باید 22 سانت باشه که اینجا 26 سانته . شاید بگید چهار سانت که چیزی نیست ولی گفتم که اینها واقعاً تعیین کننده است، مثلاً فرض کنید توی یه مسیر 800 متری پروژه، یک سانت لایه خاک ریزی بیشتر بشه. فقط با توجه به قیمت ماسه، حجم خاک ریزی به پهنای 40 متر 5/2ملیون تومان هزینه اضافه تر به پروژه تحمیل میشه.

این سوتی خیلی خیلی عظیمه: قطعات بزرگ بتنی 40 متری 40 تنی کنار هم با جرثتقیل روی پل قرار می گیرن که بعداً به هم وصل بشن . حالا فکر شو بکنین که دهمین قطعه چند لحظه زودتر از جرثتقل رها بشه و مثل مهره های بازی دومینو که وقتی به اولی ضربه بزنی بییفته روی دومی بعد مهره سومی بعد چهارمی تا آخری، اونجا هم یه همچین اتفاقی افتاده و زحمت 6ماه عوامل رو به باد میده . بگذریم که چه قدر ضرر مالی داشته.

فاصله بین آرماتورها باید در یک دیوار 10متری بیست سانت باشه. حساب کنید چه تعداد آرماتور مورد نیاز است؟ 50تا ؟ سخت در اشتباهید . 63تا، جالبه فاصله آرماتورها رو 20 سانت ثبت کردن ولی تعداد شون رو 63تا .

هرکسی که اینجا اومده کاملاً با تلاش و تخصص خودش بوده ، اصلاً خیال نکنید که با پارتی یا رفاقت اینجا اومده، مثلا یکیش من!!! از اونجایی که اینجا متخصص زیاده صبح تا شب نمی دونن چیکار بکنن. اینه که روی همه سیستمهای اونجا بازی چیکن راش رو نصب کردن و یه رقابت سالم راه افتاده که کی بیشتر توی این بازی امتیاز بگیره. رکورد الان 70000 امتیازه. کسی هست بتونه کل رو بخوابونه ؟

راستی یه جوشکار اونجا هست که کارش صبح تا شب جوش دادن چن تا میلگرد به همدیگه اس. یه کلاه سرشه از صب تا شب داره جوش میده. الان حدود یک ماهی هست که هیشکی ندیده کار دیگه ای بکنه.

با این وضعتی که اینجا هست صبح تا شب باید بشینیم همدیگه رو نیگا کنیم. خب این کارو توی خونه راحتر و بهتر میشه انجام داد . حتی میشه دراز کشید و TV هم نگاه کرد!!!

پ.ن۱: از لابلای برگای تقویم داره صدای پاش میاد. بوی سحرش... بوی چتر بازی پیش رفقا برای دعوت شدن برای افطار... (البته بقیه دوستان. امسال روی ما حساب نکنن. آخه... می دونید که...) بوی ربنای شجریان و اذان دلربای موذن زاده... بوی شب قدر... بوی شب زنده داری...

لامصب همش نوستالژیه. خلاصه که بوی ماه رمضون داره میاد و دلم واسش تنگ شده... خوب بو بکش...

پ.ن2: مرسی یحیی واسه عکس.

پ.ن3: راستی این دفه دیگه توی پست از رضا خبری نیس. اگه دلتون واسش تنگ شده برید پیش خودش. چن وخت پیش هم یه جسارتی به ما کرد که مطمئن باشه بی پاسخ نمی مونه. آقا رضا از خشم ما بترس...

 

 

+نوشته شده در 85/06/13ساعتتوسط -- | |



 

 

نمی دونم کامنت های پست قبلی را خوندید یا نه. اصلاً خاصیت دوستای ما همینه که اینجور وقتا حتی به اندازه یه سر سوزن هم کم نمی ذارن. کاملاً لب مطلب رو ادا کردن و وظیفه خطیرشون رو با موفقیت به انجام رسوندن. البت ازهمه دوستان توقع بود و انتظار بیش از این نداشتیم. ولی آقا رضا شما دیگه چرا؟ بی صبرانه منتظریم تا نوبت خودت بشه. این شتریه که سراغ همه میاد.

 

 

 یه چیزی که خیلی بین بچه ها رایجه بین بچه ها اینه که هر وقت چند تا بچه متاهل یه جوون مجرد رو گیر می آرن بهش میگن: اَه اَه اَه... برو بابا تو بوی گند تجرد می دی. و برعکس؛ وقتی چندتا مجرد یه مزدوج رو گیر می اندازن، بهش می گن اَه اَه اَه... برو بوی گند تاهل میدی !!!

 

 

تا همین چند وقت پیش (یعنی حدود 10 روز پیش) ما جزء دسته دوم بودیم ولی سادنلی (suddenly) شدیم جزء دسته اول...

 

از این به بعد اونایی که بوی گند تجرد میدن، طرف ما نیان.

 

 

هفته پیش ما شدیم جزء دسته اول و بلافاصله هم برای یه ماموریت کاری رفتیم همدان. هرچند بیشتر که فکر کردم (چی کار؟ من؟ فکر؟ فکر کردن ابزار می خواد. مگه هست؟) دیدم اگه نرفته بودم خیلی بهتر بود.  به قول رضا می شد حتی به بهانه  پرستاری از اون (به خاطر پای چلاق شده اش برای چار تا رانی) هم که شده اونجا را پیچوند. ولی رفتیم و بد نبود.

 

 

همدان مردمون خیلی جالبی داشت. ضرب المثل معروفشون که خودشون هم بی هیچ ابایی میگن اینه:

همدان شهر منه              یِـی تِــمَـنـَم یِــی تِــمَــنه.ِ

(همدان شهر منه            یک تومن هم یک تومنه)

 این دیدگاهشون همه جا دیده می شد و من به عنوان یه اصفهانی که خیلی هم به خست معروفم، جداً اونجا کم آوُردم.

 

ولی همه ی سفر یه طرف غار علی صدر هم همون طرف!!!

 

البت ما هرچی در زدیم خود علی صدر که  نبود!!! اما توی غار... سنگا که نذاشتن غارو ببینیم... همه جا سنگ بود و آب. ولی در کل ارزش دیدن داشت.

 

توی غار هم که نمی شد ساکت و آروم باشیم. چندتا بیسیم دستمون بود شروع کردیم به سر و صدا: دوستان اعلام کد کنن...   دوستان موقعیت خودشون رو اعلام کنن...   مرکز اینجا یه مشکلی پیش اومده، امکانش هست نیروهای پشتیبانی رو بفرستین اینجا؟...   خلاصه همه رفته بودن تو کف. فکر می کردن کی هستیم.

 

بعد توی غار شروع کردیم عمو زنجیرباف خوندن. صدا هم می پیچید و اکو می شد... عمو زنجیر باف... بـــــــله... زنجیر منو بافتی...بـــــــله... با صدای چی ؟ ... باصدای چی؟ ...  با صدای ماهی...

بلدید صدای ماهی در بیارید؟ ماهی های اونجا که خیلی جیغ جیغو بودن وخیلی داد زدن.

 

علی صدر بزرگترین غار آبی جهانِ. برای دیدنش توی یه قسمت از مسیر باید سوار قایق پدالی بشید و کاملاً مسیر دریاچه مانند رو طی کنید . عمق آبش هم بعضی جاها تا 10 متر و 15 متر هم می رسه. رو این حساب چند تا بچه ها خیلی ترسیده بودن. نمی خواستن بیان ولی راضیشون کردیم که بیان. بعد که سوار شدن و جلوتر رفتیم کف آب رو به هم نشون می دادیم و می گفتیم: اِاِاِ نیگا اینجا رو، یه آدم غرق شده اینم استخوناش... حتی زحمت نکشیدن از آب درش بیارن...

 

 

پ.ن1: همین جا به همه ی رفقا اعلام می شه که ما می خوایم سه شنبه به هرکی اومد شیرینی بدیم. بعد نگید نگفتی ها... هر کی خبر دار نشد و نیومد و اینا... به ما مربوط نیست. یه دفعه هم بیشتر از این ولخرجی ها نمی کنیم. برای هماهنگی بیشتر تماس بگیرید. البت می دونم به این گفتن هم نیاز نبود و این جور وختا همه بو می کشن و خبردار میشن.

 

پ.ن2: دو تا تولد: 9 شهریور تولد سید حسن نصر الله و 3 شهریور هم تولد اکبر هاشمی رفسنجانی بود و من به راستی    ERROR دادم. مگه اکبر هم به دنیا اومده؟ مگه ازاول نبوده؟

 

+نوشته شده در 85/06/06ساعتتوسط -- | |