تبليغاتX
در يمنی و با منی

در يمنی و با منی

 

 

بعد از يك سفر مجردي نوبت يك گردش متاهلي بود. رو همين حساب در يك شب آرام و زيباي تابستان تصميم گرفتيم كه به اتفاق، به يك گردش شبانه دو نفري بريم. شال و كلاه كرديم وشاد و خوشحال!!! رفتيم سوار ماشين شديم، بي خبر از بازيهاي سرنوشت، كه چه برنامه اي داشت براي شب ما.

 

ماشينو كه روشن كرديم ديدم فلاشراش روشنه، هر كاري كرديم خاموش نشد. بالاخره به اين نتيجه رسيديم كه بهتره ماشينو خاموش كنيم. به اين ترتيب ماشين خاموش شد. خاموش كردن ماشين دست ما بود امّا... روشن شدن دوباره اش دست خدا. هر كار كرديم ماشين استارت نمي خورد. نااميد از همه جا داشتيم مي رفتيم  پدر خانم گرام رو خبر كنيم، كه با نااميدي تمام دوباره استارت زدم و در كمال ناباوري، ماشين روشن شد. دوباره شاد و خوشحال سوار شديم و حركت كرديم.

 

هنوز اول راه بوديم كه من گفتم: 2راه داريم يا بريم يه پارك، يا بريم رستوراني، كافي شاپي يه چيزي بخوريم، كه با راه سوم روبرو شدم: بريم پارك يه چيزي بخوريم!!!

 

از اونجايي كه تا رسيدن به پارك مورد نظر راه زيادي داشتيم تصميم گرفتيم از همون جا شروع كنيم براي راه اول!!! امّا اونقدر در اين امر افراط كرديم كه قبل از رسيدن به پارك موجودي كاملا ته كشيد...

 

وسطهاي راه يهو ديدم آمپر چسبيده ته ته. زديم كنار تا ماشين خنك بشه، كولر رو هم خاموش كرديم. پنجره ها رو داديم پايين تا از هواي مَلس يك نيمه شب آرام تابستان لذت ببريم. امّا عطر نه چندان مطبوع گازوئيل و سرب موجود در هواي اين تهرون خراب شده به همراه آلودگي صوتي كه اصلاً مناسب اون محيط رمانتيك نبود، نظر ما رو در مورد لذت بردن از هواي بيرون عوض كرد و ما ترجيح داديم از همون گرماي داخل ماشين لذت ببريم.

 

بعد از گذشت30 - 20 دقيقه دوباره راه افتاديم. هنوز خيلي نرفته بوديم كه آمپر دوباره رفت بالا. بيخيل پارك مورد نظر شديم، و به دنبال پاركي در همون محدوده گشتيم تا هر چه زودتر ماشينو پارك كنيم. امّا از اونجايي كه اين روزگار نامرد كمر همت بسته بود به خراب كردن شب ما، مجبورمون كرد قبل از پيدا كردن يه پارك، از ترس منفجر شدن رادياتور، توي يه كوچه پارك كنيم. رفتم سراغ رادياتور هرچي آب مي ريختم توش از زير مي ريخت بيرون. رادياتور خالي خالي بود. فكر كردم!!! رادياتور سوراخ شده باشه. مجددا نااميد از همه جا رفتيم سراغ پدر خانم گرام. طي يك گفتگوي تلفني قرار شد همون جا منتظر بمونيم تا برادر خانم به همراه پسردائي شون تشريف بيارن تا ماشينو يه جوري ببريم خونه دائي. (نزديك منزل دائي خانم بوديم) در نتيجه ما نشستيم توي ماشين منتظر SOS.

 

 

يه آقاي از همون تو نخ ما بود. ما هم كلي سر تيپ و قيافه اش بهش خنديده بوديم، يه كروات زاقارت زده بود كه هيچ تناسبي با پيرهنش نداشت، تازه بدون كت. يهو ديديم اومد كنار ماشين زد به شيشه:

- ببخشيد آقا مشكلي پيش اومده؟ با يه حالت از سر وا كردن گفتم : مرسي حل ميشه.

- آخه من مكانيكم ها...

 يه دفه ذوق كرديم، چي؟مكانيك؟ از خدا خواسته گفتم آره نمي دونم چي مرگشه. طرف آستينهارو زد بالا، كرواتو درآورد، كاپوت رو زد بالا، و از اونجايي كه اصولاً فكر كردن ابزار مي خواست...! و ما نداشتيم، رادياتور سوراخ نشده بود. فقط شيلنگش در رفته بود. خلاصه آقاهه صندوق عقب ماشينش رو زد بالا و تجهيزات لازم رو در آوُرد و سه سوت مشكل حل شد. تازه رسيديم به قسمت جالبش: حالا بايد به طرف پول مي داديم. امّا گفتم كه... فولوس لا موجود!!!

 

علي الحساب كارتشو گرفتيم كه  بعداً بريم سراغش. البت هنوز كه بعداً نشده.

 

زنگ زديم به پسرا كه مشكل حل شده، نياين. ولي دير شده بود. يه چار راه پايين تر بودن. جريان رو براشون توضيح داديم. قرار شد چهارتايي بريم يه پارك با حال همون نزديكي. يكم كه رفتيم حالا موتور برادر خانم خاموش شد. نگه داشتيم، پسر دائي هم كه جلوتر رفته بود برگشت. دوتايي شروع كردن به مهندسي. ولي مگه روشن مي شد. اونشب واقعاً شب ما نبود. ما كه ديدم كار بيخ پيدا كرده ماشينو خاموش كرديم. چند دقيقه بعد موتور روشن شد.امّا...اونشب «روزگار بر خلاف آرزوهايم گذشت»... حالا ماشين روشن نمي شد. حتي استارت هم نمي خورد. بعد كلي بدبختي كه روشن شد، گاز نمي خورد. تصميم گرفتيم ماشينو ببريم خونه دائي و خودمون دست از پا درازتر برگرديم خونه. راه افتاديم. نميدونم چي شد كه وسط راه يهو گاز ماشين درست شد. ما هم گفتيم تا دوباره ابر و باد و مه خورشيد فلك در كار نشدن براي گرفتن حال ما، اولين پاركي كه ديدم نگه داشتيم.

 

ولي چه شبي بود ...

 

پ ن.1: نيلوفر از مكه اومد شامش هم رفتيم و به كوري چشم اين مهدي22 و اين مريم-1، اصلاً هم كوفتمون نشد. خيلي هم حال داد. فقط وسط مراسم برق رفت كه بچه ها منتظر يه همچين لحظه اي بودن. بگم يا توضيح اضافه نمي خواد؟

 

پ ن.2: زنگ زدم به نيلوفر. ميگم تو كه شعور درست حسابي نداري، لااقل سوغاتي دُرُس دَرمون (رضا دُرُس درمون مي دوني كه از كيه...) بده كه خانمم گول بخوره فكر كنه داري. حالا برداشته يه... آوُرده. مي گم با اين كارت هيچ تصوري رو عوض نكردي. فكر مي كنين چي آورده؟

 

پ ن.3: شبا كه ما مي خوابيم آقا پليسه هم ميخوابه. روزا كه ما بيداريم بازم پليسه ميخوابه!!!

 

پ.ن۴: طاعات و عباداتتون قبول، تو اين روزا و شبا ياد ما هم باشين.

 

پ.ن۵: آقاي پاپ يه سري حرفايي زده كه بهترين جواب رو براش اينجا ديدم. البت يه سري SMS هم در اين رابطه رسيد كه بد نبود.

حالا بايد بريم سفارت واتيكان رو اينجوري تسخير كنيم و دوباره شلوار رضا  پاره بشه.

 

 

                  

 

 

 

 

                  

 

 

 

 

 

+نوشته شده در 85/07/04ساعتتوسط -- | |