|
- فرودگاه فرش می شود. خیابانهای مسیر عبور را چراغانی می کنیم. طاق نصرت می زنيم و از فرودگاه تا بهشت زهرا هم با هلی کوپتر طي مي شود. این آخرین تصمیم هایی بود که کمیته استقبال در تهران گرفت. آن شب زنگ زدند و این ها را به اطلاعش رساندند. گفت: «نمی خواهد. مگر دارید کوروش را وارد ایران می کنید؟ یک طلبه از ایران خارج شده و همان طلبه به ایران بر می گردد. می خواهم بین مردم باشم ولو این که کشته شوم». آن شب او همه را جمع كرد و از زحماتشان تشكر كرد. فقط هم به مجردها اجازه داد كه با او بيايند. يكي از آنها هم رسول صدرعاملي بود كه بعدها كارگردان معروفي شد. آن روزها به بهانه خبرنگار روزنامه اطلاعات، در نوفل لوشاتو بود. - ايرفرانس از ترس اموالش، حاضر نشد به امام و همراهان بليط يا هواپيما بدهد. يك ايراني باحال به اسم ميرمحمدصادقي پيدا شد كه كل هواپيما و را اجاره و بيمه كرد. قيمتش هم شد چهارده مليون تومان. آن موقع پيكان سي هزار تومان بود. - وقتي فهميد شيشه عقب ماشين را ضد گلوله كرده اند، آمد نشست جلوي ماشين. به هيچ كس هم اجازه نداد توي ماشين كنارش باشد. فقط «احمد» همراهش بود. راننده هم محسن رفيق دوست بود؛ رئيس آينده بنياد جانبازان. روي كاپوت ماشين هم محمدرضا طالقاني نشست. او هم به رياست فدراسيون كشتي رسيد. - ساعت ۲ ظهر رسيدند به بهشت زهرا، قطعه ۱۷. مزار شهداي انقلاب. آن موقع ها هنوز شهداي جنگ نبودند. سكويي درست كرده بودند و نوجواني براي قرآن خواندن آمد كه او هم خواننده معروفي شد. آن موقع ها كسي محمد اصفهاني را نمي شناخت. در فرودگاه هم گروه سرودي كه سرود خميني اي امام را اجرا كردند، معلمشان محمدعلي رجايي بود. خودش هم نمي دانست كه فاصله وزارت، نخست وزيري، رياست جمهوري و در نهايت شهادت، چقدر كوتاه است. - پرسیده بودند: توی هواپیما ایرفرانس، وقتی خبرنگار پرسید: «حالا كه بعد از ۱۵ سال به ایران بر می گردید چه احساسی دارید؟» چرا گفته اید: هیچ؟ یعنی هیچ احساسی به مردمتان نداشتید؟ تعجب کرده بود و دلش گرفته بود از سوال. چقدر بی انصافند! من در فرودگاه گفتم: این همه عواطف و احساسات بر دوش من سنگینی می کند و نمی توانم پاسخ آنرا بدهم. لیکن راجع به خاک ایران هیچ احساسی ندارم. زیرا برای من خاک ایران و عراق و کویت یکی است. منبع: همشهري جوان.
پ.ن: من الان خيلي خوشحالم... معلومه؟ آخه تحليل سازه، بعد از چهار ترم... ( نيشِـتو ببند. آره بعد از چهار ترم) پاس شد. اين ترم ديگه درس رو كامل ياد رفته بودم. برا همين به استاد گفتم ديگه لازم نيست منو بندازي!!!
پ.ن۲: اين هم براي پرفوسور. آقايي كه خوابيده، امام جماعت مسجدشونه!!!
|
ABOUT
من؟ MENU
Home
|