تبليغاتX
در يمنی و با منی

در يمنی و با منی

زمان دبيرستان بود. سراغ يه ورزش دٌرٌس درمون و در دسترس بوديم. تا اينكه يكي بچه ها پيشنهاد باشگاه خودشونو كرد. يكي - دو سالي رفتيم. ولي لعنت به اين كنكور كه همه استعداداي آدمو كور مي كنه! بعدش هم ديگه فرصتش نشد. تا اينكه چن وخت پيش به دلايلي تصميم بر آن شد كه به صحنه باز گرديم! مجددا رفتيم همون باشگاه قبلي.
فضاي باشگاه به شدت فضاي امتحاني بود. همه داشتن خودشونو براي مسابقات آماده مي كردن. اول هفته بود. مي گفتن جمعه مسابقاته. بعد سه جلسه تمرين، پنج شنبه، استاد پرسيد: فردا براي مسابقه،كيا ميان؟ بچه ها يكي - يكي دست بلند كردن. عباس هم زوركي دست ما رو بالا گرفت. گفتش بيا. مي ريم با هم مي خنديم و بر مي گرديم. و در ميان نگاه تعجب زده دوستان و استاد، اعلام آمادگي كرديم براي شركت در مسابقات جوانان دهه فجر، شهرداري تهران.
فردا صبحش عباس ماشين باباش رو پيچوند و رفتيم سالن مسابقات براي وزن كشي. ما هم كه مي دونستيم وزن آزاد هستيم (۸۵+). قبل از ما مسابقات نوجوانان بود. ديديم با اين وضعيت حالا حالاها نوبتمون نميشه. رفتيم بيرون يه صبحونه مفصل خورديم و اومديم ديديم هنوز خيلي مونده. فلذا توي همون سر و صداي داد و تشويق و بوق، يه تاتمي آورديم، گوشه سالن خوابيديم!!!
از خواب كه پاشديم، ديديم وقت ناهاره. پرسيديم كي ناهار چي داره؟ دوتا بچه ها ديشبش هيئت بودن، شام اضافه كه نه، ناهار اضافه گرفته بودن. در وانفساي كمبود قاشق هم گوشه ظرف يه بار مصرف رو شكونديم و داديم به بر و بچ. اين دو پرس كه تموم شد، ديگه چي؟ اين ور اون ور رو ديديم، يه پلاستيك پر ميوه و يه تن ماهي ديديم. خب چي ميشه كرد؟ اون هم يِي‌هو! غيب شد. يكي ديگه الويه آورده بود، اون يكي كوكو... به هيج كودوم هم كه نمي شد نه گفت! و جالب اينكه در حين خوردن، اسامي ما اعلام شد كه بريم روي تشك.
بايد گرم مي كرديم. اونم با شيكم پر. معلوم شد كه توي وزن فوق سنگين!!!، چار نفر بيشتر نيس. ما هم با تجهيزات كامل و كمربند مشكي يكي از بچه ها، بدون گرم كردن رفتيم رو تشك. حريف مارو كه ديد، كپ كرد. داشت با مسئول اجرايي مسابقات صحبت مي كرد كه اين هم سنش، هم وزنش، هم كمربندش از من بالاتره! من مسابقه نمي دم. حالا مسئول اجرايي مسابقات كي بود؟ مربي باشگاه ما كه امروز به اين سِمَت رسيده. اونم نه گذاشت نه برداشت: نترس برو... سه جلسه بيشتر تمرين نكرده. كمربندش هم اين نيس. خيلي پايين تره. من استادشم. مي دونم! حالا اونجا هر مربي تمام تلاشش رو مي كرد كه موقع مسابقه شاگردش، بشه داور و براش ناداوري كنه. دو - سه تا از مدالاي بچه هاي ما همين جوري حروم شد. ولي استاد ما...

نتيجه رو هم نمي گم كه چي شد...

پ.ن1: جونور توي اين مسابقات قهرمان شد و طلا گرفت. ولي خودش هم مي دونه كه اين هيچ ربطي به استعدادا و توانائياش نداره!
پ.ن2: يه تيم بود كه همه بازيكناش افغاني بودن. حتي مربيشون هم افغاني بود. بچه ها مي گفتن اگه يكي از اونا قهرمان بشه، با پرچم افغانستان روي تاتمي دور افتخار مي زنه!
پ.ن3: يكي به اسم شايان، هفته قبلش توي مسابقات نونهالان همه رو زده بود ناك اوت كرده بود و طلا گرفته بود. حالا اين هفته اومده بود مي گفت: من شايان نيستم مارال هستم.


+نوشته شده در 85/12/24ساعتتوسط -- | |