تبليغاتX
در يمنی و با منی

در يمنی و با منی


ديروز بعد از كلاس و دانشگاه، نه حس خونه رفتن بود، نه سركار اومدن. به احمد گفتم مياي بريم نمايشگاه مطبوعات؟ يه هفته‌اي بود شروع شده بود و منم نيت كرده بودم برم. منتها يا توفيق اون كم بود! يا سر ما زيادي شلوغ. فقط مي‌خواستم برم غرفه‌ي همشهري جوان و ازشون بپرسم سيامك رحماني، دبير سرويس ورزششون چرا رفته شهروند امروز؟ اونجا بيشتر پول مي دادن؟ مگه همه چيز پوله؟ يا اي‌كه دعواتون شده؟ اگه آره، سر چي آخه؟ خيلي باهاش حال مي كردم. مرده‌ي اين تريپ شاكي بودنش بودم كه تو يادداشت‌ها مي نوشت. خلاصه؛ ديدم اين‌دس‌اون‌دس مي‌كنه. احمد رو مي‌گم. اين بود كه زنگ زديم به خانوم، كه تنهايي هيچ جوره حسّ رفتن نبود. اونم پايه بود و قرار گذاشتيم من از دانشگاه بيام، اونم از خونه.

.

..

تنها ايراد نمايشگاه، اومدن اين آقا بود:


 

            
 

خوشحال و خرم پا شده بود اومده بود، ول كن هم نبود. البته شايد هم مطبوعاتيا ول كنش نبودن. سالن‌هاي 2 و 3 كه مربوط به بقاياي روزنامه‌هاي اصلاح طلب مثل اعتماد و اعتماد ملي بود رو ديديم و هرچي وايساديم تا سالن اصلي كه مربوط خبرگزاريا و روزنامه‌هاي درست حسابي مثل همشهري بود، باز بشه، نشد كه نشد.

.

..

البته اين افراد هم افتخار داشتن كه ما رو در نمايشگاه زيارت كنن:

دكتر الهام، سخنگوي دولت، وزير دادگستري، رئيس ستاد مبارزه با قاچاق كالا و ارز و مربي آينده تيم ملي!

حبيب كاشاني، مدير عامل پرسپوليس كه افه كلاس استعفا گذاشته و مي‌خواد مانور محبوبيت بده. ولي چه شيكمي داشت اين‌ آقاي مدير عامل و عضو شوراي شهر. انگار نه انگار كه تا همين چن وخت پيش فرمانده بسيج غرب تهران بوده. دختر و پسر بود كه لز سر و كولش بالا مي رفت!

منوچهر كه نه، ايرج نوذري و حياتي، مجري اخبار تي وي.

 

 

برگشتن هم ديديم خيلي وخته كه از آخرين وعده‌ي غذاييمون مي گذره، سر راه يه سر رفتيم پيتزا داوود، اولين پيتزا فروشي ايران. خيلي جاي رديفيه. پيتزاش واقعاً‌ مزخرفه ولي اونجا پيتزا خوردن، تجربه‌ي واقعاً منحصر به فرديه.








پ.ن: هم اين عكس پايين، هم اون بالاييه رو از سايت عكس بلاگ برداشتم. فكر كرده خيلي زرنگه. مثلاً كاري كرده كه كسي نتونه عكساشو برداره. ولي ما كه هر كسي نيستيم.




*** این دختر را احمدی نژاد با خود به بالای سکوی سخنرانی برده بود.

 دخترک فرزند جانبازی است که همین یک ماه پیش شهید شده بود.
دختر خیلی خوشحال بود. برای مردم دست تکان می داد و گاهی هم آنها را ساکت می کرد!





+نوشته شده در 86/08/23ساعتتوسط -- | |



 

چن وخت پيش كتاب "تسخير" معصومه ابتكار كه اولين روايت مكتوب تسخير سفارت آمريكاس، به دستم  رسيد و مثل هميشه به كتاب نه نگفتم. جدا از اين كه ابتكار توي كتاب زيادي خودشو بزرگ نشون داده بود و يه سري حرفايي زده بود كه نمي خورد يه ضعيفه! زده باشه و با توجه به اين كه كتاب به انگليسي و براي مخاطب خارجي نوشته شده و ترجمه‌ي فارسيش الان توي بازاره، در كل كتاب خوبي بود و خوراك نوشتن يه فيلم از روي اون. كتاب مي‌گه براي آب خوردن هم خبرنگاري صدا و سيما رو دعوت مي‌كردن، بنابراين آرشيو خيلي خوبي از اون روزا توي صداوسيما وجود داره كه طبق معلوم داره خاك مي خوره.

 

 

 

    

 

 

امروز همون دوستي كه كتاب رو داده بود، دعوت كرد كه بريم فيلم همين واقعه رو كه به مناسبت ۱۳ آبان پخش ميشه ببينيم و ما هم چترمون رو باز كرديم و به اتفاق به مركز سينماي مستند و تجربي يا يه‌همچين چيزي رفتيم.

 

فيلم فاجعه بود!

به هنرمندي تمام تونسته بودن سوژه‌ي به اين توپي رو داغون كنن و يه لاشه ازش درس كنن!

بعد از اين‌جور برنامه‌هاست كه به فاصله‌ي آسمون تا زمينمون با اونا رو به چشم مي بينم. از يه اتفاق خيلي كوچيك و معمولي، هزاران هزار سايت و وبلاگ و كتاب و فيلم و بروشور و... درست مي كنن، در حالي‌كه ما الان بعد از ۲۸ سال، فقط يه كتاب نوشتيم از اون واقعه و يه فيلم مزخرف درست كرديم!

 

 

+نوشته شده در 86/08/13ساعتتوسط -- | |



 

خبر كوتاه بود و مثل هميشه ناگهاني. سر سفره‌ي ناهار، تلويزيون عكسش رو نشون داد:
-
دكتر قيصر امين پور...

با خنده گفتم حتماً به ديار باقي شتافت! و با كمال تعجب ديدم كه بله؛ خبر همينه. دكتر قيصر امين پور شاعر بزرگ معاصر بر اثر ضايعه‌ي قلبي در گذشت. طبق معمول بايد اين جور وختتا منتظر سيل تسليت‌ها و سوگ‌نوشته‌هاي در وصف خوبي و مهربوني و تك بودن و ضايعه‌ي عميق براي بشريت و اينا بود.

براي من ولي قيصر سردبير مجله‌ي سروش نوجوان بود. مجله‌اي كه يكي از بهترين و متفاوت ترين مجله‌هاي زمان خودش بود. و قيصر، شاعر گزينه‌ي اشعارش بود. كتابي كه توي نمايشگاه كتاب يحيي بهم نشون داد و تا مدت‌ها جزء ليست Favorites  من بود.

چن وخت پيش تو يه مغازه منتظر سفارش بودم، مثل همين الان خبر مرگ يكي رو تلويزيون اعلام كرد. مغازه داره يه شعر جالب خوند(البته وزن درست درمون نداره كه وي‍ژگي شعر كوچه خيابون همينه):
در حيرتم از اين مردم پست                         اين مردم زنده‌كش مرده پرست

تا شخص بود زنده كشندش به جفا               تا مرد برندش به عزت سر دست

 

پ.ن: اگه الان هم تنهات نذارم، فردا مي خواي چيكار كني؟ راه حل اين نيست. دنبال راه حل باش...

مطمئن باش منم تو فكر راه حلّم!

 

*عنوان مطلب از يكي از شعرهاي استاد:

حرف هاي ما هنوز ناتمام

 تا نگاه مي كني  وقت رفتن است...

باز هم همان حكايت هميشگي: پيش از آنكه با خبر شوي لحظه ي عزيمت تو ناگزير مي شود.

 اي دريغ و حسرت هميشگي

 ناگهان چه قدر زود دير مي شود

 

+نوشته شده در 86/08/09ساعتتوسط -- | |



 

بعد از مدت‌ها يه پست جديد.

البت اين بازگشت بستگي به اوضاع داره و ممكنه تبديل بشه به غيبت كبري!

علي اي حال اين عكس رو داشته باشين تا بعد:

 

                      

 

 

 

+نوشته شده در 86/08/07ساعتتوسط -- | |