|
هفتهي گذشته عروسي يكي از رفقا بود. البته تمام سعيش رو كرده بود كه اين موضوع رو از ما مخفي نگه داره. ولي از اونجايي كه ما كانالاي مخصوص به خودمونو داريم، از اوايل هفته فهميديم كه بله؛ ايشون در چه تاريخي و كجا برنامه دارن. فهميده بوديم كه مراسم خيلي سنگينه و كلي مهمون رسمي و دولتي دعوتن. آقا داماد بعد از روي كار آمدن دولت نهم كلي خوش به حالش شده و الان هم حداقل استاندار اراك دعوته. ما هم اينو ميدونستيم و هي به مناسبتهاي مختلف اينو به دوستمون يادآوري كرديم. اگه ميتونست، حتماً تاريخ رو عوض ميكرد. ولي متأسفانه چنين امكاني فراهم نبود. اين بود كه وقتي فهميد كه ما به بيشعوري اون كه دعوتمون نكرده نگاه نمي كنيم؛ بلكه به شعور بالاي خودمون نيگا مي كنيم و عروسي دوستمون رو از دست نمي ديم، خيلي سنگين، با بچهها تماس گرفت و همه رو دعوت كرد. متأهلايي هم مثل من و پوشه و داداشش و مسلم رو هم براي اينكه سنگينتر بيان، با خانوادهي دو نفره! دعوت كرد. ولي از اونجايي كه «لا تبديل لخلق الله»، دوستان ذات خودشونو نشون دادن. بيچاره بالاي سن عرق كرده بود، بچهها هم اين پايين اراذل بازي در ميآوُردن. از اون طرف هم اون دلقكي كه رفته بود كلي سر به سرش گذاشت و تيغيدش! اين بود كه اشكش در اومده بود... چارهاش بود همون جا مي زد زير گريه. موقع روبوسي و خوشآمد گويي هم يه حرف جالبي زد: كلي نذر و نياز كرده بودم كه شماها امشب آدم باشين. البته از حق نگذريم، كلي مراعاتشو كرديم. ياد مراسم علي كه ميافتاديم و كارايي كه اون شب كرديم (ر.ك: پي نوشت1) كه جناب ميم آخر مجلس رفت و از باباي علي معذرت خواهي كرد، به نسبت كاري نكرديم! ولي خب... پينوشت۱: خيلي وخته دنبالم كه جور بشه. امروز از يه جايي كه فكرش رو هم نميكردم اوکی دادن. یعنی میشه؟ پينوشت۲: جناب محسن م.د عزيز! اين حرفا براي ما كتاب نميشه. ولي پرفوسور كوچيكه كه الآن كربلاس، همون اول اينو گفت: رو حرف محسن نميشه حساب كرد! Sorry Esteghlal Can not achieve your DREAM. بعد التحرير: جناب ميم هم دات نت شد. آدرسش من بعد اين شده.
1- چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو!» اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم : «بس است برو!» گفتم : « اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.» اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آنقدر که گونههای من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم : «نگاه کن اینجا چهقدر شلوغ است؟» و تو خوب دیدی که آنجا چهقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خطکش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج ِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: «اینجا رازی نیست.» گفتم: «راز؟» گفتی: «من رازم.» و آمدی تا وسط خطکشها. من دستهات را در دستهام میفشردم تا نگریزی اما فریاد میزدم : «برو! برو!» تو سِحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سبک میخندیدی، من اما همهی وجودم به سختی میگریست. بعد چشمها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت. آنچنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من میدیدم که حرفها و فلسفهها و کتابها و خط کشها و کاغذها و یأسها و تاریکیها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دلتنگی، مثل ذرات شن در شنزار، از سطح دل روبیده شدند و چون کاغذ پارههایی در آغوش طوفان گم. خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: «چیستی؟» گفتی: «راز.» گفتم: «این دل خالی است، تشنه ام.» گفتی: «دوستت دارم.» و من ناگهان لبریز شدم. 2- گفتی دوستات دارم و رفتی. من حیرت کردم. از دور سایههایی غریب میآمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستات نخواهم داشت. گفتم عشق را نمیخواهم. ترسیدم و گریختم. رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم. و اینها پیش از قصهی لبخندٍ تو بود. جای خلوتی بود. وسطِ نیستی. گفتی:"هستم." نگریستم، اما چیزی نبود. گفتم:"نیستی."باز گفتی:"هستم." بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه نیستی، اینجا جز من کسی نیست. بعد انگار گرمای تو در دلام ریخت. من داغ شدم، گُر گرفتم تا گیج شدم. بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم:"هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم." گفتی:"غلطی." و این هنوز پیش از قصهی دستهای تو بود. وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفسِ قفسهی سینهام را آتش می زد. و من ذوب میشدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت میکردند و این وقتی بود که هنوز دستهایت انگشتانام را نبوییده بودند. یک شب که ماه بدر بود و چشمهایش گشوده بود تا با اشتیاق به هر چه که دلش میخواهد خیره شود، تو شرم نکردی و ناگهان با انگشتان دستهایت هجوم آوردی تا دستهایم را فتح کردی. انگشتانات بر شانهی انگشتانام تکیه زدند و در آغوش آنها غنودند. تو ترانههای عاشقانه میسرودی، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درونام فریاد میکشید.چیزی شعلهور میشد. شرارههای عشق میسوزاند و خاکستر میکرد و همه از انگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی:"حال چهگونه است؟" گفتم:"تو همه آب، من همه عطش. تو همه ناز، من همه نیاز. تو همه چشمه، من همه تشنگی." گفتی:"تو همچنان غلطی." و این هنوز پیش از قصهی نگاه تو بود. فرشتهای پر کشید تا نزدیکتر آید و در شهود با ماه انباز شود. من به خاک افتادم. ناخنهایم را با انگشتانات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی:" برخیز!" گفتم:"نتوانم." بعد ناگهان چشمهایت تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود. اما توان گریست بود. بعد تو اشک هایم را از گونه هایم ستردی. فرشته پیشتر آمده بود. من گویی در چیزی فرو میرفتم. گفتم:" این چیست؟" گفتی:"اندوه! اندوه!" بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرق کردی. فرشته از حسادت لرزید و بالهایش از حسادت من لرزید و بالهایش از التهابِ عشقِ من سوخت. گفتی:" حال چهگونه است؟" دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود. فرشتهای نبود. هر چه بود تو بودی. بعد تو لبخند زدی و گفتی:"چنین کنند با عاشقان." 3- من سِــحر نمی دانم. هرکسی توی زندگی به چیزی دلخوشه. بزرگترین تفریح یکی سینماس. یکی دیگه تلویزیونه، یکی وقتی از همهجا ببره، سراغ سکس میره و قس علی هذا! ولی بزرگترین لذت من در زندگی کتابه. اونقدر که یه کتاب میتونه رو من تأثیر بذاره و متحول کنه، هیچ چیز دیگهای نمی تونه. بزرگترین درسای زندگی رو بر خلاف خیلیا نه از دانشگاه، که از همین کتاب گرفتم. پی نوشت: بهسلامتی سریال یانگوم، جواهری در قصر هم به اتمام رسید و من با افتخار، همانند سریال نرگس اعلام می دارم که حتی یک قسمت این سریال خاله زنکی رو هم ندیدم. علی ای حال عشاق سینه چاک این سریال که حالا دیگه نمی دونن جمعه شبهاشون رو چهطوری بگذرونن، این عکس عوامل رو داشته باشن تا بعد.
***قسمتهای انتخاب شده، از درآمدهای داستانهای کوتاه مصطفی مستور انتخاب شده است.***
آخر هفتهي گذشته، عروسي خواهر مادر خانم ما يا باجناق جديد پدر خانم و به عبارت واضحتر، خالهي خانم بود. رسماً دعوت شده بوديم و كلي هم تأكيد شده بود كه حتماً تشريف بياريد. با اينكه هم اونا و هم ما مي دونستيم كه نه اونا و نه ما توي مجلساي همديگه جايي نداريم. - چهارشنبه ساعت PM 5:30 : بعد از تأخير چندين ساعته، بالاخره حركت كرديم. ظهر سر ناهار، وقتي تيزر تبليغ فيلم جدبد فخيم زاده رو برا ساعت 9:20 نشون داد و صحبت اين شد كه بايد حتماً تا اون ساعت رسيده باشيم، خواهر كوچيك خانم با اعتراض گفت: اووووه، مگه قراره ساعت شيش راه بيفتيم؟ آره. انگار قرار بود همين ساعت راه بيفتيم و ما بيخودي سر كار نرفتيم! ساعت PM 9:00 : همه منتظر نزول اجلال موكب ما، سر سفرهي شامن. زنگ و اساماس پشت سر هم كه Kojaein pas? Ghaza ro keshidim montazere shoma! - ساعت PM 9:50 : بالاخره بعد از چار ساعت و خوردهاي، لاكپشت به مقصد رسيد. همه سر سفره چنگال به دست، منتظرن تا ما بشينيم و از چنگالا استفاده كنن. البته اگه به خودشون باشه روي ما به خاطر تأخيرمون! ساعت PM 10:30 : با توجه به اينكه احتمالاً فردا فرصت اين كارا نيست، همين وقت شب پاشديم كه لباسا رو ببريم اتوشويي. ولي انگار گرد مردگان بر سر شهر پاشيده شده. گويي ساليان درازي است كه كسي از اين شهر گذر نكرده و هر از چندي تنها قارقار كلاغي در دوردست، نشان از حيات يك موجود زنده بر اين سيارهي رنج مي دهد! انگار نه انگار كه اين وقت شب تو تهران تازه سر شب حساب ميشه. همه جا تعطيله. الوووووو هيشكي اينجا نيس؟ ساعت PM 1:30 : ديگه وقت خوابه. جيش، بوس، لالا. داري دير ميخوابي ولي حواست باشه كه اينجا خوروس خون بايد بيدار باشي. - پنج شنبه ساعت AM 8:10 : هرچي مي خواي به روي خودت نياري، انگار نميشه. همه با سر و صدا ميان و ميرن و هيچ خيالشون نيس كه يكي اينجا خوابه. پاشو... پاشو... دارن سفره رو جمع مي كنن. پاشو... پاشو... داره مهمون مياد. پاشو... پاشو... كلي كار داريم بعد تو راحت اينجا گرفتي خوابيدي؟ چرا همه اينقدر نگرانن و عجله دارن؟ انگار تو ژنشون يه كروموزوم نگراني هم هست! همه اينجوري هستن از بزرگ گرفته تا كوچيك. ساعت AM 9:10 : با توجه به تعطيلي ديشب، وظيفه به امروز محول گرديد. ساعت نه صبحه و اصلاً همچين احساسي نداري. تو گويي روز نيمهي خود را نيز پشت سر گذاشته است. همهي مغازهها آخه بازن. حتي خشكشوئي. از فرصت استفاده ميكنيم و زيور آلاتي را كه مدتهاي مديدي است منتظر شخص نيكوكاري هستند كه آنها را به زرگري جهت تعمير ببرد، مي بريم. كلي هم منت ميگذاريم كه ما از تهران پا شديم اومديم و فردا هم داريم بر مي گرديم. كارمون فوريفوتيه. همين امروز بايد آماده كنين و از اونجايي كه اينجا تهران نيست، فلذا حق با مشتريست نه با مغازهدار. خودشون راهنمايي ميكنن كه كجا بريم تا كار سريعتر انجام بشه. در نهايت با اينكه ميدونم به خاطر اسم تهروني بودن، بيشتر حساب كرده، هزينهي تعمير، كمتر از يك سوم تهران تموم ميشه. آخه اين پايتخت چي داره كه اينجوري دو دستي چسبيدين بهش و ولكن هم نيستين؟ هان؟ زندگي واقعي تو شهرستانها جريان داره. ساعت AM 10:00 : ميپرسم رسم و رسوم چهجوريه؟ برنامه چيه الان؟ ميفرمايند كه الان خونوادهي داماد ميان خونهي عروس و عروس رو با تشريفات خاصي ديگه برا هميشه ميبرن. پدر عروس يه چادر سفيد سر دخترش كرده و به كمرش هم يه بقچهي نون و پنير ميبنده كه يعني روزيت رو هم داري با خودت مي بري. بعد عروس همه رو كه نه، خونوادهاش رو! بغل ميكنه و كلي بساط آب غوره راه ميافته. در همين حين سرو صداي بوق- بوق بازي همه جا رو پر مي كنه و اين يعني كه دوماد داره عروس رو ديگه با خودش مي بره. ما هم حسبالامر، سر خر رو كج ميكنيم و دنبالشون راه ميافتيم. مقصد هم معلومه: آرايشگاه. ساعت PM 12:00 : چهقدر خوبه كه نماز شيكستهاس! ساعت PM 12:30 : بعد از ناهار، بايد بريم لباسا رو از خشكشوئي بگيريم. لباسا زيادن. پدر خانم هم مياد براي كمك و البته صورت حساب! اومديم تو ماشين نشستيم ولي انگار خبري نيست. خانم ميگه احتمالاً صاب مغازه همكلاسي بابا از آب در اومده. جواب البته چندان هم بيراه نيست: تو اين شهر همه آشنان ديگه دخترم! پدر خانم براي نمايندگي مجلس مناسبه. همه رو ميشناسه و ميشناسنش تو اين شهر. ساعت AM 2:30 : خانما يواش يواش بايد برن كه خودشونو آماده كنن براي امشب! يكي يكي و به نوبت خدافظي ميكنن. اين وسط فقط مائيم كه با هيشكي نيستيم ولي پرسپوليس عزيز نجاتمون ميده. بازي يه ربع پيش شروع شده و ما هم از خدا خواسته به تماشا مي نشينيم. ساعت PM 4:10 : رفتوآمد ضعيفهها توي خونه زياد شده و اين نه براي من و نه اونا خوشايند نيست. پدر خانم پيشنهاد داد به فردوسرضا بريم اما سردي هوا بهونهي خوبي بود براي نرفتن. ولي انگار كاش رفته بوديم. بعد از بهونه گيريهاي ابوالفضل كوچولو، قرار ميشه باباش، كه ميشه داداش عروس، بياد دنبالش و ببردش داماد رو از حموم در بيارن. شنيده بوديم در اقوال كه از براي داماد، همي حمام قرق كردندي و برادران عروس براي وي كلي برنامهها خواهند داشت. از آنجا كه تا كنون توفيق شركت در چنين برنامههايي را نداشته بوديم و بعيد نبود كه بخواهند چنين توطئهاي بر سر خودمان هم اجرا شود، بد نديديم جهت آشنايي به اين مراسم برويم. آتيش گرفتم از عصبانيت. خون، خونمو مي خورد. داشتم منفجر مي شدم. زنيكه بي همه چيز، قد ننه بزرگ من سن داره و داره الان جلوي من و سه تا از داداشاي عروس و چن نفر ديگه مرد و زن قر مي ده. ميخواستم پاشم حداقل يكي بذارم زير گوش اون شوهر بيغيرتش كه داشت نيگا ميكرد و كركر ميخنديد، ولي خودمو كنترل كردم. داماد از حمام بيرون اومد. البته حمامش عمومي نبود. خصوصي بود. اون هم خونهي خود داماد. اون عجوزه هم كه صداي ضبط رو زياد كرده بود و مي رقصيد و همه (البته به جز من، كه خودش هم فهميد نبايد سمت من بياد) رو دعوت مي كرد كه بيان وسط و برقصن، مادر داماد بود. كاش با حاجي فردوس رضا رفته بوديم! ساعت PM 6:10 : با تأخير يك ساعت و ده دقهاي، عروس و داماد وارد ميشن. عروس سينهاش كامل بازه و يه پارچه براي رفع تكليف رو سرش انداخته. چن تا امّــل بيجنبه آخر سالن نشستن و دارن غر مي زنن به اين وضعيت. عبارتند از: من!!! پدر خانم، شوهر عمهي خانم و يكي دوتاي ديگه. بعد از خوندن صوري عقد، وقت جيغ و داد ميشه. همون عجوزهي موصوف، بدون شلوار با يه دامن كه چاكش تا كمرشه، داره ميگه براي سلامتي عروس دوماد صلوات بفرستين! پا ميشيم ميريم بيرون تا هم اونا راحتتر باشن هم ما. مجلس رسمي، سالن بغلي شروع شده و اونجا حداقل ديگه مختلط نيست! ساعت PM 8:30 : پدرخانم گفت بيا يه دقه اينجا بشين من يه سلامعليك ميكنم، پا ميشيم. ولي چيزي نگذشته بود كه برادرش اومد نشست بغل دستش و سر حرف رو باهاش باز كزد و ول كنش هم نبود. اين بود كه دوتايي مجبور شديم بشينيم به اراجيف حضرات گوش كنيم در باب آخرين تحولات سياسي و اقتصادي كشور و حتي جهان. يارو هرچي داشت و نداشت تو اين چن ساله گيرش اومده بود، ولي يه جوري آه مي كشيد كه انگار شاهنشاه آريا مهر بوده و با اين رژيم، همه چيزشو از دست داده. ساعت PM 9:10 : داماد با خدم و حشم و رفقا وارد ميشن. و اين يعني اينكه اگرچه ما تا الان هم زيادي مونديم، از الان به بعد ديگه نبايد باشيم. يه جوري كه همه ببينن رفتن ما رو، با سر بالا پاشديم و رفتيم بيرون. در حين بيرون رفتن ديديم كه بزرگ و كوچيك پاشدن و دارن آماده ميشن كه تو هم بلولن. دود و نور و آوازهخوان هم آماده است انگار. ساعت PM 10:00 : مارو باش رو ديوار كي يادگاري نوشتيم. به برادر عروس كه سن باباي منو داره و اتفاقاً پاسداره، ميگم چهطور تونستي ببيني جلو چشمت زنه قر بده؟ جوابش اينه: هه هه هه، آخه اون مادر دوماد بود. ساعت PM 10:00 : از اونجايي كه برنامه عروس كشون تا خونهي دوماد ادامه داره و حتماً مطربان هم براي اجراي مجلس لهو و لعب دعوت شدهاند، بهتر ديديم كه بعد از شام، با امّلهاي ديگه به منزل مراجعت كنيم. عروسي ما هم چندان دير نيست. سپرديم به همه بگن كه اگه كسي فكر مي كنه كه مراسم درست اينجوريه، اصلاً اصراري نيست كه پاشن بيان. بمونن همون خونه شون پشت سر ما اُمُّــلا حرف بزنن. اين جوري هم براي ما بهتره، هم اونا. پ.ن: آلبوم ترنج محسن نامجو رو از اينجا دانلود كرديم. شاهكار بود. بسي حظ وافر برديم.
حالم به هم می خوره از بارون. برعکس خیلیا که عاشق بارون و طراوتش و زیبائیشن، برا من بارون فقط دردسره و اعصاب خوردی. امروز صبح که از خونه اومدم بیرون، داشت بارون می اومد واین یعنی یه روز پر دردسر. این یعنی ترافیک سنگین از خونه تا دانشگاه و محل کار. یعنی مسیر نیم ساعتی همیشگی، حداقل یک ساعت و نیم. یعنی آب گرفتگی همه ی خیابونای پایتخت که هر شهرداری که روی کار میاد قول حل مشکلش رو میده و در پایان هم هیچ کاری نکرده. یعنی راننده های بی احتیاط و حتی بیماری که اصلاً ملاحظه ی عابرای پیاده رو نمی کنن. بارون یعنی مایع سیاه رنگی که از آسمون شهر میاد و قراره طراوت و شادابی داشته باشه!!! انکار نمی کنم اگه همین هم نباشه، همه دست به دعا میشیم که وای بر ما؛ چه گناه عظیمی سر زده که باران رحمت از ما دریغ شده و تابستون باید قحطی و بی آبی بکشیم. با این حال آدم میتونه از بعضی چیزا خوشش نیاد حتی اگه چیز خوبی باشه. مگه نه؟ .:: عسی أن تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی أن تحبوا شیئا و هو شر لکم (بقره/216) ::.
و: باغ من آسمانش را گرفته تنگ در آغوش مهدی اخوان ثالث
|
ABOUT
من؟ MENU
Home
|