تبليغاتX
در يمنی و با منی

در يمنی و با منی

سلامت ر‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ا نمی‌خواهند پاسخ گفت، سرها در گریبان است.

كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند، كه ره تاریك و لغزان است.

و گر دست محبت سوی كس یازی، به اكراه آورد دست از بغل بیرون، كه سرما سخت سوزان است.

نفس، كز گرم‌گاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریك. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس كاین‌ست، پس دیگر، چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیك؟

مسیحای جوان‌مرد من ای ترسای پیر پیرهن چركین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای !

منم من، میهمان هر شبت لولی وش مغموم.

منم من، سنگ تیپا خورده‌ی رنجور.

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور.

نه از رومم، نه اززنگم، همان بی رنگ بی رنگم، بیا بگشای در، بگشای، دل‌تنگم !

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.

تگرگی نیست. مرگی نیست. صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم، حسابت را كنار جام بگزارم.

چه می‌گویی كه بی‌گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.

هوا دل‌گیر، درها بسته، سرها درگریبان، دست‌ها پنهان، نفس‌ها‌ ابر، دل‌ها خسته و غمگین،

درختان اسكلت‌های بلور آجین، زمین دل‌مرده، سقف آسمان كوتاه، غبار آلوده مهر و ماه،

زمستان است...

 

 

***

توی بد برزخی گیر كردم...

 

 

 

 

+نوشته شده در 86/11/30ساعتتوسط -- | |



تا حالا این‌جوری عصبانی ندیده بودمش. قاطی کرده بود و داد می‌زد:

- یعنی واقعاً من این‌جوریم؟ در مورد من این‌طور فکر می‌کنی؟ اگه واقعاً اینه، برو بیرون. دیگه هم نمی‌خوام ببینمت. برگه‌ی انتقالیت رو هم برو از فتحی بگیر. برو این‌جا نمون.

صداشو تا حالا ندیده بودم این‌جوری ببره بالا. کف کرده بودم. این همون آدمه ؟ پس عصبانی هم می‌شه!

قضیه از این قرار بود که بعد از چن دفه تذکر به مهران و گوش ندادن اون، مهدی هم دیگه قاطی کرد... خیلی بهش برخورده بود که داره باهاش این‌جوری صحبت می‌کنه. البت مهران هم یه مقدار تند رفته بود...

اصلاً دوست ندارم جایی باشم که دو نفر دارن با هم دعوا و بگو مگو می‌کنن. معمولاً وختی می‌بینم کار دونفر داره به جاهای باریک می‌کشه، سعی می‌کنم هرجوری هست محل رو ترک کنم. ولی این‌دفه فرق داشت. موندم که مراعات کنن. حداقل اگه قراره دعوا هم بشه، به خاطر حضور من دعوا ملایم‌تر باشه! ولی انگاری این‌جوری نشد. شایدم شد؛ یعنی قرار بود خیلی بدتر از اینا باشه و نشده!

 البت یه مشکل بزرگی که معمولاً همه‌ی ما این وختا داریم، اینه که اگه رفیقمون، هم‌کارمون هم باشه و یه مشکل کاری باهاش پیدا کنیم، رفاقتمون رو هم تحت‌الشعاع قرار می‌دیم. این چیزی بود که برای مهران خیلی سنگین بود. اصلاً ناراحت نشده بود از اخراجش. حتی خودش از قبل‌تر گفته بود که خودم می‌خوام برم و دیگه نمی‌تونم این‌جا بمونم. ولی خیلی از این ناراحت بود که رفاقت چند ساله‌اش به همین راحتی داره فراموش می‌شه.  

 

***

پی‌نوشت: بروبچز فنی- مهندسی می‌دونن. چون فرمولایی که معمولاً باید باهاشون مسئله‌ها رو حل کرد، (نمونه) بعضی‌وختا دوسه خط، شایدم بیش‌تره. رو این حساب بعضی امتحانا به‌صورت Open-Book برگزار می‌شه. البت خیلی فکر نکنین که خوبه. معمولاً مصیبت، این امتحاناس. چون استادا می‌دونن بچه‌ها فقط کتاب با خودشون ندارن و حل‌المسائل هم به صورت غیر مجاز میاد.

ولی برای بعضی دیگه امتحانا، استاد می‌گه یه صفحه فرمول بنویسید بیارید سر جلسه.

امتحان «تحلیل قابلیت اعتماد سازه‌ها» به صورت دومی بود. ما هم نامردی نکردیم و کل جزوه رو با خودمون آوُرده بودیم سر امتحان. ولی استاد با ناجوان‌مردي تمام گفت: خب ببینم کی چی آوُرده! همه کپ کردن! سابقه نداشت یه هم‌چین چیزی آخه. با این حال فقط چن‌تا از برگه‌ها رو نشون دادیم و استاد هم تأیید کرد. ولی مشکل بزرگ حالا مراقب بود که انگاری فهمیده بود بچه‌ها همه از این ترفند استفاده کردن و الآن باید به وظیفه‌ی دینی- انسانیش عمل کنه و اینا رو لو بده به استاد! علی‌رغم تمام تلاشمون، کوفتمون شد. امتحانی که رو هیجده- نوزده حساب کرده بودیم، چهارده- پونزده بیش‌تر نمی‌شیم!




 

+نوشته شده در 86/11/05ساعتتوسط -- | |