|
پنجاه ثانیهی لعنتی؛ کمتر از یک دقیقه؛ فقط همینقدر زمان کافی بود تا الان ایران هم بین 4 تیم خوشبخت نیمه نهایی فوتسال جهان باشه... ولی انگار زمان کش اومده اومده بود. هرچی میگذشت تموم نمیشد! اوج هیجان دیروز توی سه دقیقهی آخر بازی رقم خورد. وقتی که ما بین آنتراک کلاس «اصول مهندسی زلزله»، قید کلاس رو زدیم و بیرون موندیم تا با یک تجربهی دستهجمعی، نیمهی دوم بازی رو از تلویزیون بوفهی دانشگاه ببینیم. وقتی ایران گل پنجم رو هم زد و عقب کشید تا از گلش حفاظت کنه، ته دلمون میگفتیم سه تا بازیکن اصلی و مخصوصاً شمسایی رو نداریم... نمیشه... نمیتونن... ولی وقتی شیرجههای نظری رو میدیدیم امیدوار میشدیم که نه؛ میشه... میتونن... باهم از دروازهبانی شاهکار مصطفی نظری از خوشحالی فریاد کشیدیم و از گل نشدن دروازهی خالی ایتالیا وقتی که دروازهبانشون جلو اومده بود حرص خوردیم... ولی وقتی ثانیهها پنجاه رو نشون دادن، انگار به یکباره کاخ آرزوهای ما فرو ریخت... حالا ما بودیم که با پنجتا بازیکن حمله میکردیم و امیدوار بودیم که بشه... ولی دیگه مطمئن بودیم که زمان خیلی کمه و چشم به هم زدیم و دیدم که سه... دو... یک و تمام... و دیدنی بود قیافهی ما جلوی استاد که خودش بیشتر از ما تمایل داشت بیرون کلاس باشه؛ وقتی که بازی تموم شد و ما دست از پا درازتر به کلاس برگشتیم، از رنگ رخسار ما فهمید چه بر سر کاخ آرزوهای ما اومده! خبرگزاری فارس: سایت فیفا بعد از پایان دیدارهای مرحله یك هشتم نهایی، ناكامی ایران از رسیدن به مرحله نیمه نهایی را ظالمانه توصیف كرد.
این مطلب برای شرکت در بخش مسابقهی وبلاگنویسی جشن بزرگ همشهریجوان نگاشته شده و ارزش دیگری ندارد. خوانندگان قبلی وبلاگ میتونن برن و برای مطلب پائینی کامنت بگذارند! بار دیگر همشهریجوانی که دوست میداشتیم همهچیز از سروشجوان شروع شد... نمیدونم از اون روزا کسی یادش هست یا نه؛ ولی ماههایی بود که روزهاش یکییکی شمرده میشد تا عدد کنتور تقویم ریست بشه، برای رسیدن سروشجوان؛ ماهنامهای که خیلیها رو با خودش همراه کرده بود و البته بهترین خبر برای ما، هفتهنامه شدنش بود. روزی که اعلام کردن این شمارهی آخر ماهنامه است و بعد از مدتی ایام فترت! هر هفته به چاپ خواهد رسید. خیلی از پروندههایی که الان در همشهریجوان پر مخاطبه، ریشه در اون روزها داره. گوی و تمشک، اولین مطلبی بود که میخوندم. اون وختا ترانهی مادری و نرگس نبود که بشه راحت نشست پاش و تا آخر سریال، کلی تمشک گیر آوُرد و آدم تعجب میکرد که چهطور یکی پایه میشینه حتی اخبار شبکه چهار رو هم میبینه تا بتونه ستون پر کنه! و خبر ناگهانی، کوچ دستهجمعی نویسندگان محبوب ما از مجله بود. به دلایلی که هرگز اعلام نشد. و ما سرگرم روزمرگیها که: خبر آمد خبری در راه است... بیلبردهای شهر پرشد از چنتا جوون که داشتن یه مجله رو تبلیغ میکردن و وقتی دنبال اسامی رو گرفتی، به همون افراد آشنا رسیدی... و بدینترتیب اعتیاد ما به این مجله مسری شد. هرکسی از دوست و آشنا و فامیل ما رو میدید، اولین کلام بعد از سلامعلیک این بود که یه مجلهی جدید دراومده. دیدی؟ و مثل شبکهای هرمی، این ویروس مرحله به مرحله پیشرفت میکرد. ***
بعضی پروندهها بود که هیچوقت به سرانجام نرسید. مثلاً اون قضیهی شمارهی یک مجله که جواد رسولی خدا بیامرز! یه صبح تا شب با بهرام رادان بود که ببینه یه روز آقای بازیگر متفاوت چهجوریه و خیلیهای دیگه که معلوم نشد چی سرشون اومد البته صفحههایی که همین الان هم جاشون خالیه. مضحکقلمی رو کسی یادش هست؟ کمیکاستریپهای محشر دوستمحمدی که آدم رو از خنده رودهبر میکرد یا پروندههای کتابخواری که هر دفعه یه کتاب معرفی میشد تا خوانندهها بحث کنن دربارهی اون و... که با یه نگاه تازه، میتونستن مطالب خیلی داغ و ویژهای باشن... *** با رفتن علی قنواتی به وزارت نفت و آمدن جناب حدادعادل (به قول گلآقای خدا بیامرز، حدادعادل نه؛ آهنگر دادگر!) اگرچه خون جدیدی به کالبد مجله تزریق شد، اما این خون همیشه باعث شادابی و پویایی بیشتر نبوده و بعضی وقتا مجله فقط در ورطهی تکرار گرفتار شده و حتی گاهی اوقات به رنگ زرد هم نزدیک شده... شاهد مثال هم تعدادِ زیادِ بازیگران و فوتبالیستهای تاریخ مصرف گذشته و نگذشته که رویجلد رفتهاند. البته از حق نگذریم، به بهانهی بعضی چیزهای خوب مجله هم که شده، نمیشه به کل مجله نمرهی مردودی داد. مثلاً صفحهی یادداشت خوانندگان که من دوست دارم فکر کنم که به علت اهمیت مخاطب، برخلاف همهی مجلات در ابتداییترین صفحات قرار گرفته، یا پروندههای ویژه برای مناسبتهای خاص که در بخش روزها کار میشود و ... در پایان هم بد نیست یادی هم از عزیز جدا شده از مجله بکنیم! سیامک رحمانی، کسی که با ادبیات خاص یادداشتهاش و مطالب داغی که علیه برانکو مینوشت، هیچگاه از موزهی خاطرات همشهریجوان خارج نمیشه. *** ورد کانت (Word Count) آفیس میگه که 493 کلمه. يعني هنوز هفت تا مونده به 500 تای قرارداد. البته مطمئنم به علت یادآوری بعضی از اسامی و بعضی حرفا، حتی توی مسابقه شرکت هم داده نمیشم چه برسه به انتخاب!
پ.ن: پیشاپیش پیروزی پرسپولیس را بر تمامی آبیهای عالم تسلیت عرض مینمائیم!
بالاخره تموم شد. پس از یک ماراتن طاقت فرسا و جانکاه! سه ماهه، سرانجام مأموریت محوله در خصوص تماشای مجموعهی 86 قسمتی لاست (Lost) به پایان رسید. در همینجا مراتب همدردی خود را با کهچی برای مرگ بون، سان برای از دست دادن جین و کلیر برای از دست دادن چارلی ابراز داشته و اعلام میدارم که از مرگ جان لاک ملعون بسی خوشحال شدم. شایان ذکر است شخصیت محبوب اینجانب در این مجموعهی عظیم، سعید جراح تکریتی می باشد که همهجا با هوش سرشار خود همهگان را از مرگ حتمی نجات داد و حتی در پایان سیزن چهار نیز این مأموریت خود را پایان یاقته تلقی نکرده و بر ادامهی این خطیر اهتمام ورزیده و در این راه حتی از بذل جان خود دریغ ندارد! و مراتب انزجار خود از جک، این پزشک نمای اعصاب خورد کن را نیز ابراز داشته و اعلام میدارم که در تمام مراحل مختلف انتظار مرگ او را میکشیدم ولی از آنجایی که وی یکی از شخصیتهای نجات یافتهی جزیره بود، همی میدانستم که این انتظار، انتظاری است بسی عبث، بیهوده و پوچ! هم اکنون نیز با کم شدن اسید لاستیک خون خود! بیصبرانه در انتظار ژانویه 2009 نشستهام تا آغاز سیزن 5 این برنامهی مهیج؛ باشد که در این فصل، مرگ جک، تسلی خاطری باشد برای ما، سان که وی را مسئول مرگ جین میداند و خیلیهای دیگر که از این داغ، خوشحال خواهند شد. *** خبرهای تأیید نشده حاکی از آن است که این سریال در آیندهای نه چندان دور از شبکه سه سیما پخش خواهد شد و دلمان بسی خواهد سوخت برای بیچارگانی که باید با خواهر و برادر شدن و همسر شدن و زومهای عجیب و غریب بر روی صورت بازیگران و خیلی چیزهای محیرالعقلول دیگر کنار بیایند و همینجا اعلام میداریم که داوطلبانه آمادگی ارسال این سریال را به همهی دوستداران آن خواهیم داشت؛ اگر و تنها اگر بعضیها! بدقولی های خود را کنار بگذارند! |
ABOUT
من؟ MENU
Home
|