تبليغاتX
در يمنی و با منی

در يمنی و با منی


اون وختا که ما کوچیک بودیم، تلویزیون دو تا کانال بیش‌تر نداشت که تازه اونم بیشترش برفک نشون می‌داد. برای همین سهم برنامه کودک از قضیه بسیار ناچیز بود. ولی چیزی که ما رو دل‌خوش می‌کرد، کارتونای خیلی خوبی بود که پخش می‌شد. اون روزا یه کارتونی بود که خیلی دوسش داشتیم. فکر کنم همه هم دیده باشنش: مورچه سیاه. و البته یه موجود نفرت انگیز اعصاب خوردکن هم توی اون برنامه بود که همیشه آویزون فــِـردی بود. هر چی می‌خواست بپیچونتش، نمی‌تونست...

 



تا همین یکی دو سال پیش که هنوز این‌قدر بند ازدواج، بچه‌ها رو اسیر خودش نکرده بود، جمع شدن خونه‌ی هرکی که مکان داشت یا بیرون رفتنای آخر شب، یکی از برنامه‌های روتین ‌ما بود. و البته ما هم مثل فــِـردی، یه کنه‌ی مزاحم داشتیم. یکی که تمام سعیمون رو می‌کردیم که نفهمه امشب برنامه کجاست و البته بسیاری اوقات این تلاش، به سرانجامی نمی رسید و ما مجبور می‌شدیم یا تحملش کنیم، یا این‌که این کنه‌ی مزاحم رو یه جوری دک کنیم. خودش هم می‌دونست هیش‌کی ازش خوشش نمی‌یاد ولی اصرار عجیبی داشت به این ضایع شدن‌های پی‌در پی!

این آقا ساسان که بدجوری هم احساس خوش‌تیپی می‌کنه! (توی پروفایل وبلاگش این‌جوری ادعا کرده)، ادعای دیگرش رفاقت ده ساله‌اش با ما و اخوی‌مون بوده. ولی بعد از کامنت گذاشتنش توی یه وبلاگ و البته کامنتی که چن‌وخت پیش واسه‌ی خود ما گذاشته بود، انگار ابعاد تازه‌ای از این رفاقت ده‌ساله بر ما و خودش نمایان شده!

در همین‌جا ابراز انزجار خود از این عمل وقیحانه‌ی وی را ابراز داشته و اعلام می‌کنیم اگر جرأت حرف زدن داره، به جای اين کامنت گذاشتن، زنگ آخر وایسه! با بچه‌ها می‌خوایم خدمتش برسیم!

 پ.ن: چن روز پیش یکی داشت به قول خودش بعد از سال‌ها مخش (Makhsh)‌! می‌نوشت، بدین صورت که برگه‌ی تمرین دوستش رو گرفته بود و داشت از روش رونویسی می‌کرد. از اونجایی که در تمام این سال‌ها این کار رو نکرده بود، اولین کاری که در این کپی-پیست کردن انجام داد، این بود که اسم اون یارویی که تمرین رو ازش گرفته بود، بالای برگه‌ی خودش هم نوشت!

 

با عرض معذرت فراوان: از اونجایی که حدس می‌زنم این آقا ساسان خوش‌تیپ و با معرفت! بخواد بیاد دری‌وری بگه، استثنائاً این سری کامنتا تأییدی می‌شن.

 

+نوشته شده در 87/08/29ساعتتوسط -- | |



 

انگاری از آسمون پیداش شد. تو این دوره زمونه‌ای که برادر به برادرش رحم نمی‌کنه،‌ هنوز چند ثانیه نگذشته بود از موتور دست گرفتنم و امیدواری این‌که یه پمپ بنزین توی اتوبان همت سبز بشه، سریع زد کنار و گفت: چی‌شده داداش؟ بنزین تموم کردی؟ منم که باورم نمی‌شد یه فرشته‌ی نجات به همین سرعت از راه برسه، ناباورانه یه نیگا کردم بهش و گفتم آره... اصلا نذاشت بفهمم چی به چیه. سریع شیر بنزینش رو کشید بیرون و اندازه‌ی دو تا بطری نوشابه بنزین داد و اصلاً نذاشت بهش بگم که آقا پولش...

***

انگاری از آسمون پیداش شد. داشتم کوچه رو می‌ رفتم زیر اولین بارون شدید پاییزی پایتخت. نور موتور نسبتاً خوب بود ولی نمی‌دونم چرا ندیدمش... تا اومدم به خودم بجنبم دیدم که دسته ترمز شکست و ترمز عقب هم کفاف نداد و اولی دستم رو زد و با چرخ موتور رفتم توی بساط گاری دومی... شانس آوردم که موتور گارد داشت وگرنه الان که پوست پام رفته و گوشتش معلوم شده، گوشتش هم می‌رفت و استخونش معلوم می‌شد!

 

پ.ن۱: بد نیست یادی کنیم از کسی که مشوق اصلی من در آپ کردن این پست بود. خودش می‌دونه کیه. خواهشاً جنبه‌ی تعریف داشته باشه!

پ.ن۲: مشاعره‌ی بيژن نوباوه و علي کردان در جلسه‌ی استيضاح امروز در نوع خود جالب بود!



::ادامه مطلب::

+نوشته شده در 87/08/14ساعتتوسط -- | |



 

 گاهی وقتا هست که یکی رو به اندازه‌ی خیلی قبول داری. خیلی زیاد... و هرکی بیاد هرچی بگه که طرف این‌طوری نیست که تو فکر می‌کنی، اصلاً قبول نمی‌کنی. مخصوصاً اگه اینی که داره زیرآب می‌زنه، با طرف مشکل هم داشته باشه. پس می‌ذاری به حساب حسادت...

تا این‌که طرف، برگ برنده‌ رو می‌کنه. حرفایی می‌زنه که آرزو می‌کنی دروغ باشه. باور نمی‌کنی. طرف رو سؤال پیچ می‌کنی و اون هم همه رو جواب می‌ده. می‌خوای از توی جواباش ایراد پیدا کنی و بگی مچت رو گرفتم، دروغ گفتی؛ ولی چیزی پیدا نمی‌کنی... و این‌جاست که آسمون رو سرت خراب می‌شه...

مگه می‌شه آخه؟ اصلاً چرا؟ آخه چه دلیلی داشته؟

فقط يه سؤال اساسی هست و اونم این‌که یـارو با چه رویی این‌جا می‌اومده و دنبال چی بوده...

 

پ.ن: یکی دو روز تلفن منزل قطع بود. حالا که وصل شده، شماره‌ی خونه عوض شده!!! احمد می‌گه اینجا ایرانه آخه... اگه غیر از این بود باید تعجب می‌کردی! هرکی کار داره (علی‌الخصوص در مورد دوتا امانتی!) زنگ بزنه موبایل، یا ای-‌میل بزنه.

 پ.ن۲: به همين زودی یک سال گذشت؟

¤¤¤ تویی که با موبایلت به وبلاگم میای... خیلی دوس دارم دلیلش رو خودت بهم بگی... ¤¤¤

 

+نوشته شده در 87/08/05ساعتتوسط -- | |





رونمایی‌از قالب جديد.

تبریکات صمیمانه‌ی شما را پذیرائیم.
 

+نوشته شده در 87/08/01ساعتتوسط -- | |