|
از صبح همش تو فكرم كه
من جدیدن داییم رو كی و كجا دیدم. هر چی فكر میكردم یادم نمیاومد. چرا آخه اینقدر
زنده تو ذهنمه؟ انگار یه مكالمهای داشتیم و اون حرفای همیشگیش رو زده و من دوباره
شاكی شدم از دست مامان كه دوباره این داداشت بعد از n سال، (و البته n به سمت بینهایت! اونایی كه تا
حالا یه مسألهی حد و مشتق تو عمرشون حل نكردن، همون بهتر كه هیچی از این جملات حكیمانه
نفهمند!) این پرانتزه حواسمو
پرت كرد... چی میگفتم؟ آهان! بعد از n سال یه همایشی شده، پاشده اومده
تهران، تا یه سَـری هم به خواهرش زده باشه، این خواهر هم همه چیزو گذاشته كف دست این
برادر دلسوز! و اونم مثلاً برداشته و داره ما رو نصیحت میكنه كه آره دایی... اینجور
باش و اونجور... هرچی فكر میكردم، هیچی
یادم نمیاومد... تا اینكه طرفای بعد
از ظهر این پرسش فلسفی برای ما حل شد! یادم اومد كه قرار
بوده دیشب دایی محترم بیاد خونهی مامان اینا و از اونجایی كه من و خانم مشغولیت
درس و امتحان و اینا داریم، معذرت خواهی كردیم و گفتیم وختی اومد تلفنی جویای
احوالات میشیم. نگو حالا ایشون دیروخت اومدن و همون دیروخت هم زنگ زدن تا ما رو
ارشاد كنن و ما هم از اونجایی كه اون موقع خواب بودیم، توی خواب پاشدیم تلفن رو
برداشتیم و توی همون خواب جویای احوالات شدیم! دیدی وختایی كه فكرت
مشغول یه چیزیه، مدتها!، بعد كه حل میشه، چه حالی میده؟ پ.ن: شرمنده، این وختا
نه فرصتش هست كه آپ كنم و به وبلاگ دوستان سر بزنم، نه از اون مهمتر امكانش! پ.ن2: از اونجایی كه
معلوم نیست كی ما به خونه بریم، مسئولیت خطیر انتقال این پست بر عهدهی همشیرهی
گرام یا اخوی محترم است! پ.ن3: جدیدن رو درست
نوشتما... نگارش جدید اینجوریه.
|
ABOUT
من؟ MENU
Home
|