تبليغاتX
در يمنی و با منی - بار دیگر همشهری‌جوانی که دوست می‌داشتیم

در يمنی و با منی

 

این مطلب برای شرکت در بخش مسابقه‌ی وبلاگ‌نویسی جشن بزرگ همشهری‌جوان نگاشته شده و ارزش دیگری ندارد. خوانندگان قبلی وبلاگ می‌تونن برن و برای مطلب پائینی کامنت بگذارند!

 

بار دیگر همشهری‌جوانی که دوست می‌داشتیم

  

همه‌چیز از سروش‌جوان شروع شد... نمی‌دونم از اون روزا کسی یادش هست یا نه؛ ولی ماه‌هایی بود که روزهاش یکی‌یکی شمرده می‌شد تا عدد کنتور تقویم ریست بشه، برای رسیدن سروش‌جوان؛ ماه‌نامه‌ای که خیلی‌ها رو با خودش همراه کرده بود و البته بهترین خبر برای ما، هفته‌نامه شدنش بود. روزی که اعلام کردن این شماره‌ی آخر ماه‌نامه است و بعد از مدتی ایام فترت! هر هفته به چاپ خواهد رسید. خیلی از پرونده‌هایی که الان در همشهری‌جوان پر مخاطبه، ریشه در اون روزها داره. گوی و تمشک، اولین مطلبی بود که می‌خوندم. اون وختا ترانه‌ی مادری و نرگس نبود که بشه راحت نشست پاش و تا آخر سریال، کلی تمشک گیر آوُرد و آدم تعجب می‌کرد که چه‌طور یکی پایه می‌شینه حتی اخبار شبکه چهار رو هم می‌بینه تا بتونه ستون پر کنه!

و خبر ناگهانی، کوچ دسته‌جمعی نویسندگان محبوب ما از مجله بود. به دلایلی که هرگز اعلام نشد.

و ما سرگرم روزمرگی‌ها که: خبر آمد خبری در راه است... بیل‌بردهای شهر پرشد از چن‌تا جوون که داشتن یه مجله رو تبلیغ می‌کردن و وقتی دنبال اسامی رو گرفتی، به همون افراد آشنا رسیدی... و بدین‌ترتیب اعتیاد ما به این مجله مسری شد. هرکسی از دوست و آشنا و فامیل ما رو می‌دید، اولین کلام بعد از سلام‌علیک این بود که یه مجله‌ی جدید دراومده. دیدی؟ و مثل شبکه‌ای هرمی، این ویروس مرحله به مرحله پیشرفت می‌کرد.

***

               از شماره‌ی یک مجله تا همین آخری رو آرشیو کردم. اون وسط شماره‌ی اول و آخریه که بعدش مجله توقیف شد. فکر نکنم این آرشيو رو خود مجله هم داشته باشه!

 

بعضی پرونده‌ها بود که هیچ‌وقت به سرانجام نرسید. مثلاً اون قضیه‌ی شماره‌ی یک مجله که جواد رسولی خدا بیامرز! یه صبح تا شب با بهرام رادان بود که ببینه یه روز آقای بازیگر متفاوت چه‌جوریه و خیلی‌های دیگه که معلوم نشد چی سرشون اومد البته صفحه‌هایی که همین الان هم جاشون خالیه. مضحک‌قلمی رو کسی یادش هست؟ کمیک‌استریپ‌های محشر دوست‌محمدی که آدم رو از خنده روده‌بر می‌کرد یا پرونده‌های کتاب‌خواری که هر دفعه یه کتاب معرفی می‌شد تا خواننده‌ها بحث کنن درباره‌ی اون و... که با یه نگاه تازه، می‌تونستن مطالب خیلی داغ و ویژه‌ای باشن...

***

با رفتن علی قنواتی به وزارت نفت و آمدن جناب حدادعادل (به قول گل‌آقای خدا بیامرز، حدادعادل نه؛ آهنگر دادگر!) اگرچه خون جدیدی به کالبد مجله تزریق شد، اما این خون همیشه باعث شادابی و پویایی بیش‌تر نبوده و بعضی وقتا مجله فقط در ورطه‌ی تکرار گرفتار شده و حتی گاهی اوقات به رنگ زرد هم نزدیک شده... شاهد مثال هم تعدادِ زیادِ بازیگران و فوتبالیست‌های تاریخ مصرف گذشته و نگذشته که روی‌جلد رفته‌اند.

البته از حق نگذریم، به بهانه‌ی بعضی چیزهای خوب مجله هم که شده، نمی‌شه به کل مجله نمره‌ی مردودی داد. مثلاً صفحه‌ی یادداشت خوانندگان که من دوست دارم فکر کنم که به علت اهمیت مخاطب، برخلاف همه‌ی مجلات در ابتدایی‌ترین صفحات قرار گرفته، یا پرونده‌های ویژه برای مناسبت‌های خاص که در بخش روزها کار می‌شود و ...

در پایان هم بد نیست یادی هم از عزیز جدا شده از مجله بکنیم! سیامک رحمانی، کسی که با ادبیات  خاص یادداشت‌هاش و مطالب داغی که علیه برانکو می‌نوشت، هیچ‌گاه از موزه‌ی خاطرات همشهری‌جوان خارج نمی‌شه.

***

 

ورد کانت (Word Count) آفیس می‌گه که 493 کلمه. يعني هنوز هفت تا مونده به 500 تای قرارداد. البته مطمئنم به علت یادآوری بعضی از اسامی و بعضی حرفا، حتی توی مسابقه شرکت هم داده نمی‌شم چه برسه به انتخاب!

 

پ.ن: پیشاپیش پیروزی پرسپولیس را بر تمامی آبی‌های عالم تسلیت عرض می‌نمائیم!





 

 

+نوشته شده در 87/07/07ساعتتوسط -- | |