گاهی وقتا هست که یکی رو به اندازهی خیلی قبول داری. خیلی زیاد... و هرکی بیاد هرچی بگه که طرف اینطوری نیست که تو فکر میکنی، اصلاً قبول نمیکنی. مخصوصاً اگه اینی که داره زیرآب میزنه، با طرف مشکل هم داشته باشه. پس میذاری به حساب حسادت...
تا اینکه طرف، برگ برنده رو میکنه. حرفایی میزنه که آرزو میکنی دروغ باشه. باور نمیکنی. طرف رو سؤال پیچ میکنی و اون هم همه رو جواب میده. میخوای از توی جواباش ایراد پیدا کنی و بگی مچت رو گرفتم، دروغ گفتی؛ ولی چیزی پیدا نمیکنی... و اینجاست که آسمون رو سرت خراب میشه...
مگه میشه آخه؟ اصلاً چرا؟ آخه چه دلیلی داشته؟
فقط يه سؤال اساسی هست و اونم اینکه یـارو با چه رویی اینجا میاومده و دنبال چی بوده...
پ.ن: یکی دو روز تلفن منزل قطع بود. حالا که وصل شده، شمارهی خونه عوض شده!!! احمد میگه اینجا ایرانه آخه... اگه غیر از این بود باید تعجب میکردی! هرکی کار داره (علیالخصوص در مورد دوتا امانتی!) زنگ بزنه موبایل، یا ای-میل بزنه.
پ.ن۲: به همين زودی یک سال گذشت؟
¤¤¤ تویی که با موبایلت به وبلاگم میای... خیلی دوس دارم دلیلش رو خودت بهم بگی... ¤¤¤